گنج

شمارهٔ ۱۰۷۷

گرچه بی بختم و دور از رخ گلفام توامشکر این بخت چگویم که در ایام توام
مرغ هرگز نپرد سوی من و من همه عمرچشم در راه خبر گوش به پیغام توام
ساقیا تشنه لم سوز مرا عیب مکنچکنم سوخته جرعه یی از جان توام
تو ملک خویی و با من سخن از لطف کنیمن خراب از ستم و کشته دشنام توام
نظری کن که گدای نظرم چون اهلینه چو کوته نظران در پی انعام توام