گنج

شمارهٔ ۱۰۷۶

عاشق مستم و محنت زده از بار دلمدوستان عفو کنیدم که گرفتار دلم
همه کس در پی تیمار و دل من ز جنونسنگ بر سینه زنان در پی آزار دلم
خار خار دلم از زخم زبان کم نشودمگر آن سوزن مژگان بکشد خار دلم
دل خرید از کف غم بازم و بفروخت بدوستخود فروشی نکنم بنده بازار دلم
عیب من از رخ معشوق نشاید اهلیکه مرا خود هنر اینست که در کار دلم