گنج

شمارهٔ ۱۰۷۵

با آنکه ز شوق نظری خواب ندارمچون گوشه چشمی فکنی تاب ندارم
بر گریه من گر نکنی رحم تو دانیمن در جگر تشنه دگر آب ندارم
تا گوشه ابروی تو محراب دلم شدجایی بجز از گوشه محراب ندارم
از ناله من خیل سگان توبه تنگندوقتست که درد سر اصحاب ندارم
از پیر مغان دورم و تشویش مرا کشتورنه گله از صحبت احباب ندارم
در گریه گرم پارود از جا عجبی نیستخاشاک صفت طاقت سیلاب ندارم
بگشای در وصل بروی من و اهلیدرویش توام روی بهر باب ندارم