گنج

شمارهٔ ۱۰۵۹

دیوانه عشقم دهن از خنده نبندمگریند بمن مردم و من برهمه خندم
داغی که مرا هست رقیب از تو مبینادکاین داغ جگر سوز بکافر نپسندم
گلدسته حسنی تو و من شاخ گیاهیامید من آنست که خود را بتو بندم
من بهر تو در آتشم ایسرو تو خوشباشپروا مکن از سوختن من که سپندم
مخمورم و درمان می تلخست طبیبانبیمار نیم من که دهی شربت قندم
من با دل مجنون نتوانم که برآیمپندم مده ایشیخ و منه بیهده بندم
من اهلی مجنونم و وحشی ز دو عالمکو طرفه غزالی که درآرد به کمندم