گنج

شمارهٔ ۱۰۵۷

دل چو کوه از حسرت لعل تو خونشد چون کنمسال‌ها باید که این حسرت ز دل بیرون کنم
گرنه رسوا سازدم بوی محبت نافه وارپوست درپوشم چو آهو شیوه مجنون کنم
گر بقدر گریه آبم در جگر باشد چو ابرآنقدر گریم که کوه و دشت را جیحون کنم
گه گهی در کنج غم از گریه سازم دل تهیبازآیم سوی آن بدخو و دل پر خون کنم
سوختم چون اهلی لب تشنه یارب رحم کنبیش ازین از چشمه حیوان صبوری چون کنم