شمارهٔ ۱۰۵۶
از بسکه می وصلت بیرون رود از دستمروزیکه ترا بینم تا روز دگر مستم
ای آفت جان و دل دارم ز تو صد منتکز دردسر مستی از یمن تو وارستم
در عشق سرافرازی بردار توان کردنتا من سر جان دارم در کوی غمت پستم
گفتم مگر از مهرت طرفی بتوان بستنبی مهر و وفا بودی نقش غلطی بستم
در عشق بتان اهلی خوانند اگرم کافراز روی مسلمانی انصاف دهم هستم