گنج

شمارهٔ ۱۰۵۱

اسیر در دم و یک همنفس نمی بینمبدردمندی خود هیچکس نمی بینم
صفای خاطر من بین و رخ مپوش ایگلکه من ترا بهوی و هوس نمی بینم
ز سنگ دل شکنانم خدا نگهداردکه مست ساقیم و پیش و پس نمی بینم
درین چمن که چو من صدهزار بلبل هستیکی چو خویش اسیر قفس نمی بینم
زمان عیش و من از بی زری بفریادمزمانه ایست که فریاد رس نمی بینم
مراد من ز وصال تو کی شود حاصلکه بر مراد خودت یکنفس نمی بینم
به بزم وصل تو اهلی هوس کند لیکنز بس فرشته مجال مگس نمی بینم