گنج

شمارهٔ ۱۰۵۰

ندارم چاره یی جانا که با لعلت در آمیزممگر آن کز سر جان چون خط سبز تو برخیزم
پی نظاره تا باری سر از روزن برون آریچه در پایت کشم گر هم بدامانت در آویزم
از آن تنگ شکر لعلت نبخشد ذره یی هرگزاگر خون جگر گریم وگر صد آب رو ریزم
به نومیدی خود سازم نگیرم دامنت درمی...یزم
از آن نا آشنا آمد مراهم وقت آن اهلیکه صحرا گیرم و مجنون صفت از خلق بگریزم