گنج

شمارهٔ ۱۰۴۹

من که چون لاله ز داغ تو بر افروخته امرخ بر افروخته ام از می و دلسوخته ام
رشته جان مرا سوزن مژگان تو بسزین سبب چشم و دل از هر دو جهان دوخته ام
غرقه بحر غمم چاره من خاموشیستگرچه در دل همه خون چون صدف اندوخته ام
باطن از مهر تو چون جام جمم غیب نماستتا نگویی که همین ظاهری افروخته ام
در دهن نام حبیب است چو طوطی اهلیکه ز استاد همین یکسخن آموخته ام