گنج

شمارهٔ ۱۰۴۸

روز آخر کز جهان با دیده گریان رومگر نباشد در دلم مهر تو بی ایمان روم
دامن از گلهای خون دل نشویم زان مرادامنی پر گل بود روزی کزین بستان روم
بسکه بیحد دود دل در خانه ام فانوس وارآردم در چرخ و من چون صورت بیجان روم
از لبم کامی ده ای بی رحم و مپسندم که منچون سکندر نا امید از چشمه حیوان روم
خضر و الیاس اندران سرچشمه آبحیاتمعتکف بنشسته چون من بی سر و سامان روم
مینهم پا بر سر هستی و جان در آستینتا چو اهلی سوی او پاکوبو دست افشان روم