شمارهٔ ۱۰۴۷
شدم بازیچهٔ طفلان که در هرجا که بنشینمصد آهوچشم چون مجنون به گرد خویش میبینم
شبی خواهم به بزمت آیم آن ساعت که می نوشیحریفان تو برخیزند و من تا روز بنشینم
نخواهم کس نشیند در رهت کز پا کشد خاریبهل تا خاک راهت را به مژگان جمله برچینم
به نازم میکشی پنهان و گر قصدم کند غیرینمایی مهربانیها که دشمن میرد از کینم
به نومیدی خوشم اهلی کزین تلخی فرو خوردنخوش آید دردمندان را حکایتهای شیرینم