گنج

شمارهٔ ۱۰۵۲

آن عید مشتاقان که من قربان او صد جان کنمیکبار اگر نامش برم صد بار جان قربان کنم
من بت پرست و عاشقم اما نمی گویم بکسشرط است کز نامحرمان عشق بتان پنهان کنم
پروانه وارم بی زبان جانرا بخاموشی دهمگلبانگ شهرت میزنم چون بلبلان افغان کنم
گفتم که بیروی توام دشوار باشد زندگیگفتا بیک تیر نظر دشواریت آسان کنم
با آنکه صد چاکم بود در سینه و لب بسته امچون غنچه در خونم کشد هرگه لبی خندان کنم
چون دردمندان غمت دردی بصد جان میخرندبیدرد باشم من اگر درد ترا درمان کنم
پیرم چو اهلی ایجوان امروز میدان زان تستپیش آ که من چوگان صفت سردر سر میدان کنم