گنج

شمارهٔ ۱۰۳۸

با چون تو شوخی سرو قد عاشق کش و طناز همگل را نزیبد ناز کی سرو سهی را ناز هم
هرچند خونم میخوری هرگه که میبینم ترادل میبرد سوی توام جان میکند پرواز هم
صد خسته بهر پرسشی جان داد و تو عیسی نفساز ناز نگشودی لبی چشمی نکردی باز هم
گر صد هزار از ما کشی چون مور زیر پای خوداز ما نخیزد شکوه‌ای کس نشنود آواز هم
اهلی اگر مست بتی هم سجده شو با برهمنبا شیخ مسجد کم نشین سجاده دور انداز هم