گنج

شمارهٔ ۱۰۳۷

منعت از همنفسان چند بصد پند کنممن که خود دلشده ام منع کسان چند کنم
بیوفایی مکن از دوری من حمل که منگر کنار از تو کنم بهر زبان بند کنم
جای دوری بود از رشک رقیب تو ولیچون زیم بیتو و خود را بچه خرسند کنم
بیتو در صبر زیم عمری و باز آنهمه صبرصرف یکخنده آن لعل شکر خند کنم
طعنه بر شورش مجنون نتوان زد اهلیمن دیوانه چرا عیب خردمند کنم