شمارهٔ ۱۰۳۶
تا کی خمار محنت آن سیمبر کشماو می خورد بمردم و من دردسر کشم
درد مرا بغیر چه نسبت که مدعیخار از قدم بر آرد و من از جگر کشم
ظاهر شود خرابی عالم ز سیل اشکروزی که من گلیم خود از آب برکشم
من مست خود مرادم و ناصح مرا ز میچندانکه منع بیش کند بیشتر کشم
گر نوشم از سفال سگان تو دردییبهتر ز آب خضر که از جام زرکشم
بعد از هزار سال که یکجام دادیمبختم امان نداد که جام دگر کشم
اهلی بهل که ناوک او در دلم بودحیف است تیر یار که از دل بدر کشم