گنج

شمارهٔ ۱۰۳۱

کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره اممیسوخت اول این جگر پاره پاره ام
گاهی که تیغ خشم کشی، در میانه اموانگه که بزم عیش کنی بر کناره ام
چندانکه بیش بنگرمت تشنه تر شومز آب حیات سیر نسازد نظاره ام
تا کی خورم چو صورت سنگ از زمانه زخممن سخت دل نه آدمیم سنگ باره ام
بهر خدا شفاعت یاران مکن قبولزارم بکش که نیست جز این هیچ چاره ام
ایشمع حسن اینهمه گرمی چه حاجتستمن آن خخسم که منتظر یکشراره ام
جان گر قبول ورنه قبول اختیار ازوستاهلی درین معامله من هیچکاره ام