گنج

شمارهٔ ۱۰۲۷

سوختم از نوش وصلت کارزو میداشتمزهر من بود آنچه من تریاک می پنداشتم
از ملامت کس نمی گردد چو مجنون گرد منبسکه من از هر طرف خار ملامت کاشتم
لاله وار آورده ام خار ملامت از ازلمن برسوایی علم روز ازل افراشتم
سرمه در چشمش چه سود آنکس که دور از کوی اوستمن بجای سرمه چشم از خاک ره انباشتم
همچو اهلی دست و پایی میزنم در راه عشقپایم از جا برد عشق و دست ازو نگذاشتم
سر تا قدم چو شمع ز مهرش در آتشمدشمن نبیند آنچه من از دوست میکشم
دیوانه وار با کسم الفت نمانده استاز بسکه در خیال رخ آن پریوشم
شیرین لبا، نصیب دل دشمن تو بادزهری که من ز تلخی عشق تو میچشم
فکری مرا بهر سر مویی ز زلف تستدایم من از خیال پریشان مشوشم
طوبی بزیر سایه من سر در آوردگر سایه بر سر افکند آن سرو دلشکم
اهلی اگرچه دلخوشیی روزیم نشداینم خوشی بسست که با ناخوشی خوشم