گنج

شمارهٔ ۱۰۲

چو سوختم از عشق و شستم از جان دستهنوز گریه نمی داردم ز دامان دست
به خاک پای تو ساقی که مردم از حسرتترحمی، که تو داری به آب حیوان دست
بده به تشنه لبان جرعه یی که ساغر بختچنانکه آمدازین دست می رود زان دست
چو گل ز خون دلم دامنت نشان دارددر آستین چه کنی همچو غنچه پنهان دست
ز جیب چاک بدیوانگی چه عیب بودمرا که عشق نمی دارد از گریبان دست
تو یوسفی چه عجب گر زدیدنت چون گلبخون خویش بود غرقه صدهزاران دست
بیاد قبله ابروی آن صنم اهلیگشاده اند به حق کافر و مسلمان دست