گنج

شمارهٔ ۱۰۱۹

سگ توام من و عمری بغم اسیر شدممرانم از در خود این زمان که پیر شدم
امید از تو نگاهی بگوشه چشم استمن از جهان بامید تو گوشه گیر شدم
بجان هنوز خریدار یوسفم هر چندکه او عزیز جهان گشت و من فقیر شدم
نداشت زخم من از مرهم طبیبان سودهم از خدنگ تو آخر دوا پذیر شدم
تو آفتابی از آن خوارم از تو یکذرهکه من بطالع کم دره حقیر شدم
شدم به تیر ملامت نشانه در عالمز بسکه سینه کرده پیش تیر شدم
اسیر عشق تو چون اهلیم مکش زارمکه کشتنی نشدم گر ترا اسیر شدم