شمارهٔ ۱۰۱۸
سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنمآتش من بین مدار ایدوست دست از دامنم
بنده دلجویی مهر توام کز من ز عشقگرچه میرنجد نمیخواهد کزو دل برکنم
بد گمان با من مشو کز دفع تهمت پیش غیربا حریفان دگر لاف محبت میزنم
با وجود عشق پنهان گه گهی بی اختیارمیکشم آهی و خلقی در گمان می افکنم
اهلی از داغ بتان چون کافرم آتش پرستاینقدر باشد که او در دیر و من در گلخنم