شمارهٔ ۱۰۰۷
در سجود آستانت از سفر باز آمدیمگر بپا رفتیم از کویت بسر باز آمدیم
چو مگس هر چند مارا راندی از خوان وصالما اسیران بلا کش بیشتر باز آمدیم
ریختیم از دیده خون تا ره بکویت یافتیمعاقبت سویت بصد خون جگر باز آمدیم
بس شب هجران سبر کردیم تا صبح وصالدر گلستان تو چون مرغ سحر باز آمدیم
گرچه رفتیم از نظر چون اشک اهلی یک دو روزبا هزاران دردمندی در نظر باز آمدیم