شمارهٔ ۱۰۰۶
ناچار اگر دمی ز سر کوی او رومجویم بهانه یی که دگر سوی اوروم
یا رب شکسته پای کنم در مقام صبرتا کی زمان بسر کوی اوروم
دل برد آن پریوش و هر جارود مراآتش بدل در افتد و بر بوی اوروم
بی او شدم بگلشن و عمری گذشت از آنشرم آیدم هنوز که با روی اوروم
اهلی چنین که دل بسنگ یار بسته شدمشکل دلم دهد که ز پهلوی اوروم