گنج

شمارهٔ ۱۰۰۵

بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنمهزار ساله جفای فلک حلال کنم
نظر بهیچ ندارم ز نعمت دو جهانمگر نظاره آن حسن و آن جمال کنم
خیال وصل تو با آنکه شد محال مرامجال و هم نه اندیشه محال کنم
بزیر پای سمند تو گر دهد دستمبدست خویش سر خویش پایمال کنم
اگر چه عاشق و مستم چنان نیم مجنونکه نسبت تو سیه چشم با غزال کنم
ز من مجو سر و سامان که من نه آن مستمکه زشت و خوب و بد و نیک را خیال کنم
اگر ز بخت تفال گهی کنم اهلینظر بمصحف روی خجسته فال کنم