گنج

شمارهٔ ۱۰۰۸

سنگ جفا بقصد دل زار خسته‌اممفکن که من ز طالع خود دلشکسته‌ام
خونابه گر شدست سرشگم عجب مدارداغ درون خویش بآن آب شسته‌ام
ای مرغ نامه‌بر، ز گزند ایمنی که منتعویذ چشم زخم ببال تو بسته‌ام
من چون روم ز کوی تو کز چشم خونفشانخونم گرفته دامن و در خون نشسته‌ام
اهلی اگر چه سوختم از داغ عشق اوتا همچو شمع کشته نگردم نرسته‌ام