شمارهٔ ۱۰۰۲
عمریکه بیرخت من درمانده بوده امدر حیرتم که بیتو چرا زنده بوده ام
از من متاب روی که در ملک دلبریهر کس که شاه بود منش بنده بوده ام
دایم هوای لعل لبی پخته ام چو شمعپروانه وار کشته یک خنده بوده ام
چون عیسی آفتاب رخی بوده همدممتا بوده ام بطالع فرخنده بوده ام
چون گل هوای اطلس شاهی نکرده امآزاده دل چو سرو کهن زنده بوده ام
خونم بریز و پیش سگانم فکن که مندر خدمت سگان تو شرمنده بوده ام
اهلی اگرچه شیر فلک صید من شدهمن پیش پای دوست سر افکنده بوده ام