گنج

شمارهٔ ۱۰۰۱

عمریست که من خاک ره درد کشانمچون سایه قدم بر قدم پیر مغانم
از زهد برندی چو فتادم چه تفاوتآن روز همین بودم و امروز همانم
با پیر مغان بسته ام اینعهد که دیگرجز خدمت رندان نکنم تا بتوانم
ای خضر سعادت مددی تا چو خط یارخود را بلب چشمه حیوان برسانم
اهلی بدلم زخم نهان کز ستم اوستروزی بتو بنمایم اگر زنده بمانم