شمارهٔ ۳۴ - در توحید و موعظه گوید
منت ایزد را که صنع او ز گل خار آوردخاک ما از قطره آبی پدیدار آورد
از هوا در گنبد سرها صدایی افکندتا به حکمت مشت خاکی را بگفتار آورد
قدرت او ساخت در ترکیب تن هر گوشه ییمفصلی گردان که چونگردون برفتار آورد
در خیال صورتی کز قطره آب آفریدنقشبندان خرد را رو بدیوار آورد
نیست از صنعش عجب گر مریم از باد هواهمچو عیسی نشاه خورشید رخسار آورد
شربت آبی کز کرم بخشد نبات تشنه راچون رسد در کام نیشکر بار آورد
تا نسازد روشن از کحل هدایت چشم دلبوالحکم بر مهجز پیغمبر انکار آورد
غیرت او گر کشد تیغ مهابت از غلافگردن فرعون را دربند اقرار آورد
گر بدرد پرده ناموس بر اهل صلاحبایزیدان را برون از خرقه زنار آورد
خود فروشی گر کند یوسف بحسن خویشتناو چون غلامانش ببازار آورد
عارف خود را کند مستغنی از نقش کتابجوهر صافی دلش آیینه کردار آورد
هر یکی را نوبتی داد ارچه باهم آفریداحمد مختار را در وقت مختار آورد
لایق هر کس بهر کس داد چیزی لاجرمذوالفقاری بایدش جنگی که کرار آورد
نشکند غیر از دلی کو را خریداری کندگوهر قابل شکستن هم خریدار آورد
گر رود افتاده یی را پاز جای خویشتنکیست تا بر جای خود جز لطف جبار آورد
پرده قاتل برای مصلحت قهرش دردورنه لطفش جمله را در ظل ستار آورد
دشمنان دوزخی را گر بسوزد در جهانمرغ را فرمان دهد کاتش بمنقار آورد
جای حیرت نیست کر نمرود را سوزد بنارچون خلیل الله برون بی زحمت از نار آورد
وای برما زینهمه زهری که شیطان میدهدگرنه تریاک کرم غفران غفار آورد
نون رحمن کشتی نوح است و رنی چونکسطاقت یک موج قهر از بهر قهار آورد
گر سرو زر مومنان دارند در راهش دریغاز پی تاراجشان کافر ز تاتار آورد
چرخ هم سر گشته چون پرگار در فرمان اوستچون تواند کسکه کار کس بپرگار آورد
راستی را نیک و بد وابسته تقدیر اوستچونکند مدبر که خود در سلک ابرار آورد
جمله یکذاتند در اصل وجود ایشان ولیگه عزیز آرد برون از بطن و گه خوار آورد
زر که یکجوهر بود گه قفل فرج استرستگه چو میل سرمه ره در چشم دلدار آورد
اوکه بندد در مشیمت زشت و زیبا قادرستکه ز فاجر صالح و صالح ز فجار آورد
هیچ بیخیری مبین یعنی که شر محض نیستزهر دیدی مهره را بنگر که هم مار آورد
هر چه جزوی بینی اش خاصیت کلی در اوستعنکبوت ایزد برای پرده غار آرود
ای بسا زشتی که باشد خوبیی را واسطهدیو نفس است آنکه اینشکل پریوار آورد
رحمت حق از پی لب تشنگان محنت استلاجرم شربت طبیب از بهر بیمار آورد
خدمت حقکن غم روزی مخور کز خوان رزققسمت هرکس وکیل رزق ناچار آورد
در سوار فقر باشد روشناییها بسیمردمان دیده را ظلمت در انوار آورد
گر نباشد نیستی در حضرت هستی متاعمالک دینار باشد هر که دینار آورد
پیر معنی مرد را باید چو فانوس خیالکز چراغ دل درون در سیراطور آورد
نگذرد از جای خود سالک که چشمش بسته اندگرد و صددوران بسر چون گاو عصار آورد
نربیت جایی اثر دارد که جوهر قابل استکی بکوشش نارون چون ناربن بار آورد
عاشقان مست را دست از تکلیف بسته اندکی سر مجنون کسی در بند دستار آرود
تا وبال جان بود نفست بلا بینی ز جانگنج را تامار باشد رنج و تیمار آورد
دل که غیر از دوست خواهد دوست نتوان داشتندشمنست آندوستی کو رو به اغیار آورد
ز آرزوی شاهدان خود رامیفکن در عذابکآخرت این آرزو بیزار بیزار آورد
چون دلت می خواهد و معشوقه و آواز چنگگر ملک باشی که فی الحالت نگونسار آورد
لذت خورد و خورش جانت اسیر نفس کرددانه خوردن مرغ را در دام طرار آورد
شهوت از سیر حقیقت روح باز آرد که مرغز آرزوی دانه اندر دام طرار آورد
از لجام نفس و شهوت مرد ره آزاده استشیر از آن نبود که سر در قید افسار آورد
کی بمردار جهان شیران حق رغبت کنندهم سگ نفس خسیسان رو به مردار آورد
نفس کافر دشمنست از وی حذر کن زینهاریا بکش یا جهد چندانکن که زنهار آورد
زاری نادان بغیر از آرزوی نفس نیستشیر جستن طفل را در گریه زار آورد
گر مجرد همچو عیسی نیستی زحمت مکشهرکه بار دل برد همچون خران بار آورد
راحت از هر یار نتوان دید یار خویش باشای بسا محنت که یاری بر سر یار آورد
غایت حکمت بود وحشت ز خلق روزگارورنه افلاطون چرا رو سوی کهسکار آورد
طبع را کم کن بد آموزی بهر جزوی، مبادناگهان در کلیی این شیوه در کار آورد
از طریق شرع بیرون رفتن از گمراهی استکمتر از موری مشو کو ره بهنجار آورد
جز کلام حق مکن تعویذ خود نا دیو نفسزیر فرمان تو این تعویذ و طومار آورد
گر شوی شب زنده دار از مکر شیطان ایمنیدزد را کی زهره کو رو سوی بیدار آورد
پیرو حق شو که دست سامری کوته شودچون کلیم الله دست معجز آثار آورد
همچو آدم خاک شو پندار شیطانی بهلتانه چون او گردنت در طوق پندار آورد
نقش هستی را بدست خود فروشو تاتراجبرییل عشق در معراج اسرار آورد
کعبه جان جای تست آنجا به هشیاری رسیمست ره گمکرده اندر خانه هشیار آورد
در طواف کعبه دلهای ارباب صفاگر کنی سعیی طوافت چرخ دوار آورد
جان به رقص آورز و جددل که تن کز پا فتاددر سماعش بار دیگر چرخ فخار آورد
ایمن از عالم مشو گر شد بسر طوفان نوحای بسا موجی چنان کان بحر خونخوار آورد
گرچه حلاجی برون کن پنبه غفلت ز گوشزانکه این همکاسه سر را بر سر دار آورد
راست شو با حق که حق با راستان در راستیستمکر او کجبازی اندر کار مکار آورد
راستی را قلب بازی، بازی خود دادن استکآسمان دربند دایم دست عیار آورد
سایه داری از خسان کم جو که کی گردد شجرگر گیاهی خویش را بالا به اشجار آورد
در کمال ناکسان کی بوی خاصیت بودخار صحرا هم گل بی نفع بسیار آورد
شرکت معنی بصورت نیست کز انجم سهیلفیض او رنگ عقیق و رنگ بلغار آورد
بی غرض گوید سخن اعلی از آن قدرش بودورنه باقدر سخن سنجان چه مقدار آورد
شعر اگر باشد لباس شاهد معنی نکوستورنه عاقل فخر کی هرگز به اشعار آورد
شعر رنگین از تکلیف نقش چین و آب جوسترو بدریا کن که گوهر بحر ذخار آورد
اینچنین نقد روانی را که در میزان نظمهز یک از روی نکته معنا بمعیار آورد
مخزن المعنیش خوان بلکه معانی، با خردهم زنام اعداد تاریخش بتذکار آورد
خواهم از عین کرم آنکسکه چون آبحیاتچشمه خود را بظلمات شب تار آورد
قابل روشندلان گر داند این نظم حقیرقایلش را از کرم در سلک اخیار آورد