شمارهٔ ۲۸ - در مرثیه عزیزی گوید
آن گوهر پاکیزه که از دیده ما رفتدر خاک فرو رفت مگر ورنه کجا رفت
آه از ستم دهر که آن گلبن از ین باغناچیده گل عیش بصد خار بلا رفت
سروری بنگارید بسنگ سرخاکشکاین سر و قدی بود بر باد فنارفت
چون همت او عالم فانی نپسندیدپا بر سر عالم زد و در ملک بقارفت
امید وفا قطع شد از عالم فانیآنروز که در زیر گل این گنج وفا رفت
در بزم جهان دامن آن شمع نیالودزان در حرم کعبه ارباب صفا رفت
پای همه اهلی چو درین راه بلغزدثابت قدم او بود که در راه خدا رفت
یارب بکمال کرم خویش بیامرزاو را که درین بتسلیم و رضا رفت