شمارهٔ ۲۵ - در شجاعت شاه اسمعیل گوید
شاه روشندل که ریزد خون دشمن بهر دوستقرص خورشید فلک بهر کمر شمشیر اوست
شاه اسماعیل حیدر آنکه در روز مصافتیغ او بهر خلاف از اژدها برکند پوست
موج گوهرچین بود بر روی تیغش از غضبزانکه با دشمن چو بحر از اصل گوهر تندخوست
هرکه رویش دید داند کز کدامین گوهرستپاکی گوهر چو تیغش روشن از روی نکوست
آب تیغش هر کجا سر برزد از جوی غلافآب روی دشمنان بر خاک راهش آب جوست
خون خصمش چون نریزد کز فلک هر صبح و شامتا قیامت تیغ مهر از دشمنانش کینه جوست
هرکه خون دشمنانش میخورد مانند تیغدر میان دوستان هر جا که باشد سرخ روست
تا شود روی زمین پاک از غبار ظالمانروزگاری شد که آب تیغ او در شست شوست
برگ گل از نازکی با تیغ او ماند ولیقدر او از گوهرست و قدر او از رنگ و بوست
از زبان تیغ او آتش جهد مانند برقبس که با دشمن تیغ او در گفتگوست