شمارهٔ ۱۳ - در حکمت و موعظه گوید
آدمی مجموعه علم و حقیقت پروری استصورت زیبای او دیباچه صورتگری است
حشمت خیل ملک با قدر آدم هیچ نیستشوکت شاهنشهی بیش از علو لشکری است
با وجود بحر کشتی تخته اش بر سر زندبا کمال عرش اعظم خاکیان را مهتری است
قبله ملک و ملک آدم بحسن سیرت استآفتاب آیینه دلها ز نیکو اختری است
آدمی شو از تواضع خاک شو زیرا که دیوگردنش در طوق لعنت از غرور سروری است
پیش از آن کآتش شود ریحان خلیل آگاه بودکآتش نمرود از چوب بتان ازری است
چشم آخر بین ز گلبن خار می بیند نه گلعین خارست آنرخی کامروز گلبرگ طری است
عاقبت پیریست آنکو همچو نیلوفر در آبدر رخش نارسته پیدا جعد زلف عنبری است
پر ز مغروری مخند از گریه آخر بترسقهر شاهین در قفای قهقه کبک دری است
بسکه گردون بیخت خاک ما و گو هر بار کردما کنون با خاک میبازیم و گردون گوهری است
لب ببند از فیض این بستان که هر کو چون انارقطره یی خورد آب او صد قطره خون دل گریست
روح پرور همچو عیسی تن نمی پرور چو خرکآدمی جان است و جان را فربهی در لاغری است
حسن معنی جوی گو آرایش صورت مباشبی تکلف حسن را در حسن، دیگر زیوری است
عقل میخندد بر آنکس کو غم دنیا خورددیده میگرید بر آنروییکه زرد از بیزریست
بنده حلق است دنیا دار و گوید خواجه امعاشق خربندگی جاهل ز نام مهتری است
دب لا گر صبر داری همچو نوح اندوه نیستکشتی بیطاقتان سرگشته از بیلنگری است
قصر سلطان را حصار از سنگ و از آهن بودخانه صاحب توکل در حصار بی دری است
از تکلف در گذر تا نفس شوخی کم کندسر برون از غرفه شاهد را ز زیبا معجزی است
نفس فاسق توبه از عصیان ز بی برگی کندمهستی مستوریش از غایت بی چادری است
دامن از گرد جهان عارف فشاند آزاد شدگر ترا تر دامنی آلوده دارد از تری است
هرکه پاس ملک دارد ره کجا گردد خرابهر خرابی کآیدش سلطان ز ویران کشوری است
گر صدایی خیزد از ذرات عالم ذکر اوستسفله پندارد که چنگ زهره در خنیاگری است
یوسف جان با خریداران خود یکسان زنددر چنین بازار اگر عیبی بود از مشتری است
معرفت مقصود حق آمد ز هر علمی که هستعلم یکحرفست و دیگرها عبارت گستری است
عارف انسانست و باقی گاو و خر در شکل خلقکز برای نظم دهر ار هفت تار زرگری است
نقش هر صورت که آموزی بغیر از علم دینجمله رنگ آمیزی و افسانه و افسونگری است
علم علم دین بود در هر دو عالم کز شرفعقلش آنجا رهنمای و روحش اینجا رهبری است
بینش صد سال کاهن یک نگاه کامل استچشم صاحبدل رصدگاه سپهر چنبری است
چشم سر را حکمت یونانیان روشن کندچشم سر را روشنی از حکمت پیغمبری است
قوت بازوی حکمت پیش ما معجز ماجراستبا ید بیضا که او سرپنجه زور آوری است
در میان ما و حق دات نبی دانی که چیستروغن قندیل کش با آب و آتش همسری است
بی چراغ نور احمد کس نیابد راز حقورنه روی از حق نتابد گر جهود خیبری است
در ره شرع نبی کز مو بود باریک ترکی فتد اورا که از دست ولایت یاوری است
فارغ از دوزخ بود صافی دل پاکیزه دینشد خلاص از داغ آتش هر زری کو جعفری است
هرکه رو در خدمت حق کرد و دست از کار شستدر ادای خدمتش ترک ادب از خاوری است
ناله از گردون به نیک و بد مکن کش نیک و بدفاعل مختار داند چرخ از تهمت بری است
ما همه حیران مهر و مه ز منظرهای چرخمهر و مه حیران ما هم زانکه غوغا این سری است
چهره مقصود از ظلمات عالم کس ندیدرو بفقر آور که فقر آیینه اسکندری است
حرف درویشان چو نشنیدی ز حق چون دم زنیپیش دانا بیشتر خاموشی گنگ از کری است
هرکه آزار دلی جوید به هر صورت که هستگرچه باشد تیغ صاحب گوهر از بد گوهری است
نقش مدبر گرچه مقبل زاده باشد عاقبتموکشان بخت سیاهش در بلای ابتری است
ظالم از روسرخی امروز فردا زرد روستخجلت بدمست در روز خمار داوری است
بهر یوسف صد هزاران پیرهن شد پاره لیکتا قیامت بر زلیخا جرم پیراهن دری است
با سبکروحان قرین شو کز گرانجانان زهمبر دل مردم گران آید گر از حور و پری است
گر بصورت ناکسی پیش است در معنی پس استموی بر فرق سر و کیوان فراز مشتری است
گفتگو بسیار شد اهلی سخن کوتاه کنزانکه پر گفتن بر دانا نه از دانشوری است
فکر بکر من که زیر پرده لفظ است غرقزیر هر حرفی که بینی شاهدی در دلبری است
با وجود این کمال خود نمیدانم که شعربا کمال فضل، نقصان کمال انوری است
یارب از لطف خود و نور محمد آن همایکش ظهور از کعبه بد اکنون ز نام عسگری است
کز کرم در کار مسکینان نگاهی کن ز لطفکار ما مسکینی و شان تو مسکین پروری است