گنج

شمارهٔ ۱۴ - در قحط و غلا و شکایت روزگار گوید

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۳۰ بیت
دردا که در این شهر دلی شاد نمانده استیک بنده ز بند ستم آزاد نمانده است
هرجا که رِوَم ناله و فریاد و فغان استدر شهر به‌جز ناله و فریاد نمانده است
مرغان چمن سینه‌کباب‌اند که در دشتتخمی به‌جز از دانهٔ صیاد نمانده است
شد دشت و در امروز چنان رفته ز مزروعکز مزرعه کاهی به کف باد نمانده است
تاجیک علف‌خواره ز بی‌برگی و با تُرکبرگی به‌جز از خنجر فولاد نمانده است
«دل‌درغم‌نان‌بسته» چنان‌اند که مادرفرزند دلاویزِ خودش یاد نمانده است
تا نان جو تلخ به دل‌ها شده شیرینکس را خبر از تلخی فرهاد نمانده است
خون از مژهٔ مردم دل‌خسته روان استحاجت به سر نشتر فَصّاد نمانده است
عَیاش کجا جان بُرَد از تاب ریاضتجایی که رضایت‌کَش معتاد نمانده است
در قحط قناعت چه کُنَد دل که حریص است؟!کاین ماسِکه هم در دل زُهّاد نمانده است
گو باد بِرَد سرو و گلِ باغ که امروزکس را سر سرو و گل و شمشاد نمانده است
اندیشهٔ طاعت نبود اهل ورع راسجاده‌نشین را سر اوراد نمانده است
سیرند مریدان طریقت ز ریاضتزین واقعه در پیر هم ارشاد نمانده است
از اهل دلی بانگ دعایی نشنیدمدر صومعه جز مردم شیاد نمانده است
شد راه فلک بسته مگر بر نِفس خلقیا قطب زمین رفته و اوتاد نمانده است
کس دست کس امروز نمی‌گیرد و اِنصافمردی که بدو دست توان داد نمانده است
غیر از هنر ظلم که دَرحدِّ کمال استدر هیچ هنر هیچ‌کس استاد نمانده است
از ظلمْ حکایت چه کنم؛ قصه دراز استالقصه مگویید که شَدّاد نمانده است
داد از که زنم؟! چون همه بیدادگران‌اندما را هم از این جور سر داد نمانده است
بر کیش زمان طبع همه ظلم‌پذیر استدین پدر و ملتِ اجداد نمانده است
هرکس کُنَد آن چیز که او راست ارادتبر نیک و بدِ هیچ‌کس ایراد نمانده است
مردم همه خون‌ریز به خودسر شده در مُلکبر گردن کس منت جلاد نمانده است
از خانه‌خرابی همه هم‌خانهٔ جغدیمفریاد که یک خانهٔ آباد نمانده است
از بهر در و چوبْ همه خانه بکندندجایی که خود از پای درافتاد نمانده است
ویرانه شد این ملک و عمارت نپذیردکز سیل فنا خانه ز بنیاد نمانده است
از مادر گیتی به‌جز از فتنه نزایدبهبود نمی‌بینم و بهزاد نمانده است
نفرینِ مِماناد بلند از همه سویی‌ستدر لفظ کسی حرفِ بِماناد نمانده است
اهلی! مِطِلَب نعمت دنیا که در این عهدفیضی به‌جز از لطف خداداد نمانده است
دل بر کِرَم آلِ‌علی بند که امیدجز بر کرم حیدر و اولاد نمانده است
یارب به‌حقِ آلِ‌علی کز کرم و لطففریادرسی کن که دگر زاد نمانده است