بخش ۹ - سلاله آجامیان
زهی عصر آجامیان سترگکه جمشید بودی برایشان بزرگ
ازو فرهی یافت کار جهانکه او بد یمه پور ویوانجهان
از آجام مانده عجم یادگاربه آیین جم زنده شد روزگار
کند زند و اوستا بدین زمزمهکه اورمزد گفت سخن با یمه
رهانید قوم خود از زمهریرکه بودند در دشت آری اسیر
بنزد کسی کز خرد آگه استهمانا یمه پور ویوانگه است
خوشا آن شیو نامبردار شاهکه می زیست بر کوهسار سیاه
که دانا کیومرث می خواندشمگر زنده ی جاودان داندش
همان هورفخشاد ازو شد پدیدکه بد نام آن شاه ار پاک شید
تو ای خاک ایران عنبر سرشتخنک آن که اندر تو بد زردهشت
که ادریس و هرمس بد آن نامداربه گیتی است حکمت از آن یادگار
ازو فرهی یافت روی زمینکه او بود هوشنگ با داد و دین
ازو ماند آیین جشن سدهپدیدار ازو گشت آتشکده
همان نامه ی آسمانی ازوستکه موبد همی خواندش زند و اوست
پدیدار کرده ره بندگیمراعات کرده حق زندگی
چه خوش گفت پرویز شاه کیاچو با قیصر روم زد کیمیا
که ما را ز دین کهن ننگ نیستبه گیتی به از دین هوشنگ نیست
همه راه دادست و آیین مهرنظر کردن اندر شمار سپهر