بخش ۴۹ - دیگر باره لشکر آراستن دارا
دگر باره دارا سپه کرد ساززهر کشوری خواست گردن فراز
زساسا و از بلخ و از پارتازارکوش و هرکانی و پارسا
زکادوزن و مدیه و اوجهیزهند و زکوله هم از نجدهی
ز آتور و کلدان و ارمینیهز پونت و زقفقاز وز یونیه
سپه را میان و کرانه نبودهمان بخت دارا جوانه نبود
وزین روی اسکندر شیرگیربه سوی فلسطین درآمد دلیر
همه خاک سیری و سیدون و شامبدو باژ دادند و گشتند رام
به جز شهر پاتخت تیر بزرگکه سرباز زد زان قزال بزرگ
سکندر چو شش ماه کوشش نمودزدریا مرآن شهر را برگشود
همه مردم تیر کرده اسیرچون برده بفروخت برنا و پیر
وز آن جا سوی مصر لشکر براندبه اسکندریه زمانی بماند
زتیر آن چه اندوخت آن سرفرازهمه یک سر آورد آن جا فراز
یکی شهر آراست هم چون چراغپر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
همه مصر گشتند او را رهیکه آیین شان یافت زو فرهی
سوی دیر آمون چو آمد فرازهمه اهل دیرش بشد پیش باز
پر آواز ازو گشت ایوان و کاخبه سرش اوفکندند تاجی دو شاخ
همین است مرغ سرافیل دمکه با او سخن گفت از بیش و کم
ز سود و حبش چون که بگرفت باجهمی خواست رفتن سوی کارتاج
زنی کو به کرتاج بد پادشاهبه هدیه بگرداند او را زراه
به شهنامه قیدافه خواند وراکه براندپس بود فرمان روا
سخن چون زن فینیک راند همیدژ شاه فریانش خواند همی