گنج

بخش ۴۷ - آمدن اسکندر به ایران

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۱ بیت
دویم سال از شاهیش چون رسیدسکندر سپه سوی ایران کشید
سپاهی زیونانیان صد هزارگزین کرد جنگ آور و نامدار
زدریا سوی آسیا برگذشتبه ماننده ی ابر نیسان به دشت
همان قبر آشیل را داد بوسبرید آن گره بند غوردونیوس
به ملک فریژی وایعونیههمان در هلسپون و در لیدیه
همه حکم داران زیونان بدندکه ستراپ دارای ایران بدند
همه لشکر و رزم سازان کینزیونانیان بد در آن سرزمین
چو ممنون که بودی سپهدار جنگسپهدار ارسیت با نام و ننگ
زکار سکندر چو آگه شدندهواه خواه آن نامور شه شدند
که جانشان از ایرانیان بد به تنگنه پای گریز و نه پروای جنگ
برین بر نهادند رائی درستکه با او نباید همی جنگ جست
بجز مهرداد اندر آن گیرودارکه داماد دارا بد آن نامدار
بیاراست لشکر زبهر نبردزیونانیان هم سپه گرد کرد
لب رود گرنیک بد جای جنگسپاه از دو سو اندر آمد به تنگ
سکندر ستوهیده شد زآن نبردهمی خواست سرش اندر آید بکرد
ولی نامداری زیونانیانرهانید جان ورا زآن میان
سخن ها به یونانیان باز کردهم از فر اسکندر آغاز کرد
همی گفت یونان آباد بومتبه شد بدست زرکسیس شوم
کنون این جهان جوی پوید همیکه این کین دیرین بجوید همی
شما خود به دشمن چرایید یار؟ابا دوست جسته ره کارزار!!
بدین سان هواه خود کردشانبه زنهار اسکندر آوردشان
دو بهره بکاهید از ایران سپاههمه کار ایرانیان شد تباه
به جنگ اندرون کشته شد مهردادکه داماد شه بود و والانژاد
دگر نامداران ایران زمینچو پرناز و اسپهرداد و پتین
چو اربو یل و مهربود سواردر آوردگه کشته گشتند خوار
سکندر چو در جنگ پیروز گشتبه مردم شب و روز نوروز گشت
به کشور زهرگونه خوبی نمودزهرسو در باغ و سبزی گشود
به درویش بخشید بسیار چیززدارنده هم باژ برداشت نیز
بپاشید بر هر کسی خواستهزمین چون بهشتی شد آراسته
همه پیشه ی خویشتن داد کرددل و جان مردم زخود شاد کرد
همه آسیا را بخود رام ساختپس آنگاه سوی فلسطین بتاخت