گنج

بخش ۹ - بر تخت نشستن آزید هاک پادشاه ماد

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۸ بیت
پسر چون بر آمد بتخت پدرهمان تاج شاهنشهی زد بسر
بزرگان ورا خواندند آفرینهمه بوسه دادند روی زمین
بگفتند ما بندگان تو ایمبفرمان ورأیت سرافکنده ایم
شهنشاه بسیار بنواختشانبقدر هنر جایگه ساختشان
بسی مهربان بود و سرشار بودشه عادل و بخت بیدار بود
یکی بارگه شاه بر پای داشتدر آن جایگه تخم نیکی بکاشت
بگرد شهنشه در آن بارگاهستادند امیران جمله سپاه
بهر لشکری افسری نامدارگزیدی و کردی ورا بر قرار
سپاهی بیاراسث شاه جوانهمه جامعه شان هم چنان ارغوان
همه تاج و افسر بسر داشتندکمر های زرین ببر داشتند
ز شمشیر و گرز وسنان و سپرزخود وزره با کمربند زر
سپاهی به زیبائی آراستههمه شاد و شاداب و نو خاسته
نبرد دلیران فراموش شدچنان آتش تیز خاموش شد
بهر جا شدی شادمانی بپاهمه باغ و بستان بدی دلگشا
درو دشت ایران همه سبزو شاددل کشوری شاد از شاه ماد
بهر جایگه بود ساز و سرودبشاهنشه ماد بودی درود
شه ماد روزی برای شکاربرون رفت با اسب و اسباب کار
چوشد چند فرسنگ از شهردوربدیدی یکی شیر نر با غرور
پی شیر نر چون همی اسب تاختبزد تیر بر مغز و کارش بساخت
چنان تیر را او ز پیکان گشودکه تا شست برداشت آمد فرود
بیفتاد بیجان بروی زمینیکی گفت احسن یکی آفرین
دلیران شاهنشه از هر طرفنمودند ابراز شوق وشعف
چنان زد غریوی ز دل شیر نرکه لرزید از بیم کوه و کمر
زمغزش چنان خون برون میجهیدچو فواره ای کاب آرد پدید
زپا اندر افتاد و بیهوش گشتبزددست و پائی و خاموش گشت
به پیکر تراشان بفرمود، زوداز این شیر تندیس باید نمود
که ماند پس از من بر این روزگاریکی یاد بود و یکی یادگار
از آن روز بگذشته بس سالهابجا مانده آن شیر سنگی بجا
که در هکمتانه بود یادگارهم از شاه ماد و هم از روزگار
بیامد چو در شهر آن شهریارشه شیر کش خسرو نامدار
همان هر کسی بر کسی مژده دادکه پاینده بادا شهنشاه ماد
بشد شاه و مغرور از این هنرهمی دست بنهاد روی کمر
بفرمود هستم شه شیر کشبود یکسر عالم مرا دست خوش
منم شهریاری که در عهد مننباشد ز جنگ و ز دشمن سخن
سر خسروان زیر پای منستهمه باجشان در سرای منست
ندارند جرأت که از نام مادسخن جز به نیکی نمایند یاد
که چندین هزاران مرا لشکر استبه گنجم بسی باج و شمش زر است
هزاران هزار افسر نامدارهمه شیر افکن گه کارزار