بخش ۱۰ - خواب دیدن آژید هاک و تعبیر آن
چو شب شد بخوابید در قصر خویشدلی شادمان داشت از عصر خویش
چنان دید در خواب آن شهریارکه از دوش او سر برآورده مار
دو مار سیه برشد از دوش اوسر خویش را کرده در گوش او
بگفتند: گو چیسث کبر و غرورچرا گشتهای از خداوند دور
خدا داد بر تو چنین اقتدارهم او خواست تا تو شوی تاجدار
تو مغرور بر خویشتن گشتهایندانی ز یک کودک آشفتهای
ندانی که باشد شکست تو همکه دستی است بالای دست تو هم
سراسیمه از خواب بیدار شدپریشان و افسرده و زار شد
دو چشمش به بستر ز هم باز کردسخن گفتن خویش آغاز کرد
بگفتا مغان را بخوانید زودکه گویند تعبیر خوابم چی بود
مغان بوسه دادند روی زمینبگفتند کای شاه با آفرین
چه بودت که آشفته گشتی چنیننباشد کسی را به تو خشم و کین
چو از مار و از خواب دوشینه گفتهمان راز بیرون کشید از نهفت
بگفتند شاها ترا خواب دوشخبر میدهد از هزاران خروش
گزندت رسد از جهان کهننگوئیم دیگر از این ره سخن
بود دشمنت دشمن خانگیبتازد به تو او به فرزانگی
نباشد وی از خیل همسایگانستاند ز تو کشورت رایگان
چو بشنید پشتش بلرزید شاهندانست خود کیستش کینه خواه
یکی دختری داشت چون نوبهاربه بالا چو سرو و به رخ چون نگار
ورا نام بد ماندانای نکووزو بود در شهر بس گفتگو
بدو بد گمان گشت آژیدهاکهم از دختر خویش شد بیمناک
بگفتا کنم دور، گر دخترمنیاید گزندی از او در برم
اگر چند از نوجوانان مادز مردان نام آور و نیکزاد
ز جان و ز دل خواستارش بدندبه جان خواستار وفایش شدند
ولیکن از آن خواب آژیدهاکچنان بود آشفته و بیمناک
که از دخت و از دادن او به شویبه یکباره بربست او گفتگوی
چو در پارس کامبوزیا بود امیرنجیب و جوانمرد و پاک و دلیر
بیاورد کامبوزیا را به مادبدو دختر خویشتن را بداد
چو او را نجیب و ملایم بدیدگمان بدی زو نبودش پدید
بدادش ورا دخت چون ماه راکه آسوده سازد دل شاه را
برفت او ز ماد و به همراه بردسوی پارس او دختر شاه برد
دگر باره آن شاه خوابی بدیدکز آن بیش آمد شگفتی پدید
چنان دید کز اشکم دخترشیکی تاک سر زد به گردون سرش
بگسترد بر آسیا شاخ و برگنه بادی بر او کارگر نه تگرگ
هراسان و لرزنده بیدار شدمغان را شتابان طلبکار شد
بگفتا که خوابی بدیدم گرانوزان خواب گردیدهام سرگران
ز تاک و ز دختر همه باز گفتهمه راز دل برکشید از نهفت
به تعبیر گفتند او را مغانز خشم و ز بیمش ستایش کنان
که آید یکی کودک از دخترتکه شاید بد آید از آن بر سرت
چنان دان که دخت تو زاید پسرکه گیتی مسخر کند سر به سر
بترسید از بختش آژیدهاکشد از دختر خویشتن بیمناک
رسولی فرستاد بر دخترشکه از پارس آرد ورا در برش
چو دخت شه آمد به نزد پدرببوسید روی زمین را به سر
بگفتا پدر جمله فرمان تو راستکه امر تو آسایش جان ماست
بفرمود کای دختر خوب روبرم باش و از شوهر خود مگو
به پاسخ چنین گفت دختر به شاهکه ای خسرو عادل نیکخواه
تو شاهی و من کمترین بندهامبه فرمان ورأیت سر افکندهام