گنج

بخش ۱۱ - بدنیا آمدن کورش

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاهیکی کودک آورد مانند ماه
به یک روز چون طفل یک ساله بودرخ روشنش چون گل لاله بود
چو آگاه گردید آژید هاکبه چشمش جهان شد چو یک مشتْ خاک
وزیری که نامش هارا پاک بودکه با فهم و با عقل و ادراک بود
بدو این چنین گفت آژید هاککه هستم از این طفل بس بیمناک
بکش کودک و جانم آسوده کنبزودی ز خاکش یکی توده کن
به دل گفت فرزانه سالخوَرددر این باره تدبیر بایست کرد
که چون شاه را زندگی شد تمامکند دختر او به جایش قیام
چه گویم جوابش چه چاره کنمچگونه برویش نظاره کنم
پس آنگاه کودک به صحرا ببردشبانی بدید و مر او را سپرد
به آرام خود برد کودک شبانبه زن گفت کاین هدیه از من ستان
امیری مرا داد این بیگناهکه صحرا فکن طفلک بی پناه
زنش گفت با مردکاسوده باشمرا طفل مرد و خداداده جاش
من از مرگش آنگونه پژمان شدمکه یکباره رنجور و بیجان شدم
عوض خواستم، داد اینک خداتو گوئی که طفلم شد اورا فدا
چنان دان فکندیش صحرا و مردهمه جانوار استخوانش بخورد
شبان نام آن طفل کورش گذاشتبه تعلیم او سعی وافر بداشت
چو شد چارده ساله چون ماه شدیکی شاه اندر خور گاه شد
بهار آمد و دشت شد لاله زاربزرگان برفتند در مرغزار
همه کودکان و بزرگان شهربرفتند صحرا به نزدیک نهر
چو کورش مر آن کودکان را بدیددلش شاد شد سوی ایشان دوید
به بازی دویدند در مرغزارسپس جمع گشتند در یک کنار
یکی گفت:( ما شاه بازی کنیمبمیدان بسی اسب تازی کنیم)
یکی سنگ نامش نهادند تختبر او برنهادند برگ درخت
بکورش بگفتند: (تو شاه باشباین جمع ما در خور گاه باش)
یکی تاج از گل نهادش به سرز سروی یکی سایه بان روی سر
به اطراف او گل همی ریختندز گل گردنش طوق آویختند
بشاهی بر او خواندند آفرینهمه بوسه دادند روی زمین
بفرمود کورش: (وزیران منهمه برگزیده دلیران من
بسازید اینک یکی بارگاهکه باشد همه در خور پادشاه)
اطاعت نمودند فرمان شاهبجز کودکی از امیران شاه
که پیچید سر را ز دستور شاهبگفتش نئی در خور بارگاه
برآشفت کورش از آن بچه سختورا گفت: (طاغیِ برگشته بخت
ندانی که هرکس ز فرمان شاهبرون شد شود روزگارش تباه؟)
بفرمود کورش: (که این بیخردز فرمان شاهنشهی بگذرد
ببندید پایش کنون بر درختسیاست کنیدش به تنبیه سخت)
چو شب شد همه کودکان باز گشتبه منزل نمودند،از سوی گشت
چو از بیشه اطفال باز آمدندبر تخت شه با نیاز آمدند
خود آن کودک آمد به نزد پدرهمی زار بگریست بر زد به سر
شکایت نمود و حکایت بگفتهمه راز بیرون کشید از نهفت
پدر بد امیر و بر آشفت سختز دست شبان بچهٔ تیره بخت
بیامد به شهر و برِ شهریاربگفتا از آن کودک و مرغزار
چو بشنید آژید هاک این خبربفرمود تا کودک آرند شهر
بیامد شبان با پسر نزد شاههراسان که گردد زمانش تباه
به کورش نگه کرد شه خیره ماندبزیر لبان نام یزدان بخواند
شبان را بفرمود آژید هاک:(همی راست می گو، مشو بیمناک
زباب و زمام و زاصل و گهربمن باز گوی از نژاد پسر
نماند رخش جز رخ شاه رانماند مگر بر ملک ماه را
بگو راست ورنه ببرم سرتبسوزم به آتش همه پیکرت)
شبان پشت پادید از روی شرمهمی ریخت از دیدگان آب گرم
بگفتا: (شها از نژادش خبرندارم که باشد مر او را پدر
امیری ورا داد در کودکیبجان پروریدم چو طفلم یکی)
چو بشنید آژید هاک این سخنهرا پاک را خواست در انجمن
بفرمود: (کای مرد بی رأی و هوشچرا امر مارا نکردی تو گوش
شکستی چرا عهد و پیمان مننبودی مگر تو به فرمان من؟
نکشتی تو این کودک بی بهافکندی مرا در دم اژدها
کنون من سزایت نهم برکنارکشم بچه ات را همه زار زار)
بفرمود پور هرا پاک رابیارند آن کودک پاک را
هرا پاک گفتا: (مکش پور منکه باشد یکی پاک دستور من
ز داغش دلم زار و گریان شودچو بر آتش تیز بریان شود
مرا کش که بس پیر گشتم همیز دنیا دگر سیر گشتم همی)
بزد بانگ: (بس کن دگر بی خردنه جان تو دیگر خرد پرورد)
بکشتند آن نوجوان را به زارپدر از غمش گشت زار و نزار
پس از آن مغانرا دگر باره خواستکه گویند با او از این راز راست
: (چه گوئید، تدبیر این کار چیست؟بجز قتل و نابودیش چاره چیست؟)
بگفتند: (شاها تو آسوده باشگذشت  این خطر دل مکن در خراش
به تعبیر پیوسته شد خواب توبه نیکی گراید سرانجام تو
چو در بین اطفال او گشت شاهنهاد او بسر تاج و بر شد بگاه
دگر خواب بگذشت، دل شاد دارز رنج و ز غم خاطر آزاد دار)
چو بشنید آژید هاک این بیانشکفته بشد همچو گل در زمان
بیامد به دختر یکی مژده دادیکی روح بر جان پژمرده داد
بگفتا: (که دختر همینت پسرغم و رنجت آمد در عالم بسر)
چو کودک بیامد بر مانداناشد از درد و اندوه هجران رها
بزد صحیه و رفت آن دم ز هوشبر آمد ز زنها ز شادی خروش
پسر رفت و مادرشْ در بر گرفتجهانی بدان ماند اندر شگفت
ببوسید تا مادر آمد بهوشز شادی بر آورد از دل خروش
ببوسید از شوق روی پسربگفتا: (غم و دردم آمد به سر)
به دختر چنین گفت آژید هاک:(برو نزد شویت دگر نیست باک
تو هم کورُشَت را به همراه برببیند پدر نیز روی پسر)
بسی شاد شد دختر شهریارشکفته بشد چون گل نوبهار
بگفتا: (پدر شاد کردی مرازبند غم آزاد کردی مرا
تو دادی به من نور چشم مراکه روحی دمیدی تو جسم مرا
زمین و زمان زیر پای تو بادهمیشه بر این تخت، جای تو باد
همه دشمن از کشورت دور بادهمه چشم اهریمنان کور باد
تو شاهی و کورش یکی بنده اتمنم همچو یک تن پرستنده ات)
ببوسید روی زمین نزد شاهاجازت گرفت و برفت او به راه
خود و کورش و چندتن از سپاههمی جانب پارس جستند راه
چو این مژده بشنید کامبو زیاچنان شاد شد همچو گل در گیا
بفرمود لشکر پذیره شدندابا بوق و کوس و تبیره شدند
از آن پس خود و افسران سپاهنهادند یکسر همه رو به راه
چو کورش بروی پدر گشت شادپیاده شد و هم زمین بوسه داد
پدر آنچنان بر گرفتش به برتو گویی که جانش بدی یا جگر
بفرمود زر و گهر ریختندز سر تا قدم جمله زر ریختند
به درویش ها داد زر و گهرکه روشن شده چشم او بر پسر
بیاورد بر تخت خود بر نشاند و بر او همی نام یزدان بخواند
به یک هفته در پارس ساز و سرود به شادی بر او خواندندی درود
پدر گفت: (شادم ز روی پسردلم روشن از کورش خوش سیر
ولی خواهم او را که دانا شودبه علم و هنر او توانا شود)
بفرمود کارند فرهنگیانکه دانش بیاموزد این نوجوان
ز کار سواری و تیر و کمانز رزم و ز بزم و ز کار جهان
چو آموخت هر کار را در کمالبباید نشیند به تخت جلال