بخش ۷ - آتش زدن پسر بنی پال برخود و خانواده اش
چو پوربنی پال بی چاره شدحصار اندرون در پی چاره شد
سر برج و بارو چو لشکر بدیدز پیروزی و بخت خود دل برید
بگفتا دگر، روز من شد تباهنه یار و نه یاور نه گنج و سپاه
شبانه یکی آتشی بر فروختخود و خانواده همه پاک سوخت
همی در سرای خود آتش فکندز آتش بسی بر وی آمد گزند
پدر بد کند بد ببیند پسرز کژی بابش بد آید بسر
به آتش بسوزد همه خانمانچو بد کرده باشد سر دودمان
وگر نیک رفتار باشد بدهرکسانش بنیکی بیابند بهر
چو فرزند خود دوست داری بسینباید نمائی بدی با کسی
بنی پال بد کرد و پورش بسوختهمان آتش خیره خود بر فروخت
هو خشتر چو بشنید کردار اواز آن آتش گرم و رفتار او
غمین گشت لیکن ز پیکار دستزکشتار آن بینوایان به بست
نگه کرد دروازه را باز یافتبفرمان او خیلی لشکر شتافت
وزین روی مردان آشوریانهمه سر برهنه خمیده میان
سوی شاه ایران نهادند رویز تسلیم و تختش همی گفتگوی
شه ماد و بابل دوشاه جوانفکندند از دست تیغ و سنان
چو تسلیمشان شد قبول دو شاهز بهر شهان بر گشادند راه
دگر منقرض گشت آشوریانز بابل بشد نیم و نیم آریان
چنین گفته شد بین دو شهریارکه ما را در این کار باید قرار
چو بر نینوا شاه لشکر کشیدز بالای دجله به ایران رسید
فلسطین و سوریه و بین نهرشه بابل از آن همی جست بهر
چو شد کار آشوریان ساختههمی بومشان گشت پرداخته
شه ماد با فتح و با فرهیسوی هکمتانه بشد بابهی
شه بابل آمد به همراه اوکه بودند باهم چنان نیک خو
چنان دوست گشتند باهم دوشاهکه از بابل آمد به ایران براه
بشد دختر شاه را خواستگاربرای پسر خواست آن تاجدار
چو بخت النصر پور آن شاه بودجوان بود و هم در خور گاه بود
شهنشه پذیرفت خواهش از اوبدو داد آن دختر ماهرو
چو دختر باو داد آن شهریاربشد رشته دوستی استوار
ببابل ببردند چون دخت شاهسر شاه بابل بر آمد بماه
باندک زمانی شهنشاه مادکمر بست و بسیار کشور گشاد
به تسخیر لیدی هوس کرده شاهبگفتا منم شاه بافر و جاه
کنون بایدم نیک رائی کنماز این بیش کشور گشائی کنم
همی بود در فکر تسخیر آننمی یافتی فرصتی آن چنان
چو یک روز گفتند با شهریارکه چند از سکاهای بی اعتبار
بکشته سه تن از جوانان مادبه لیدی پناهنده گشتند و شاد
هو خشتر چو بشنید خود این خبربگفتا کشم لیدیان سربسر
پیامی فرستاد بر لیدیانسکاها که هستند از آریان
ز مادی بکشتند ایشان سه تنبه لیدی نهان کرده خود جان و تن
فرستید آن ناکسان نزد منکه از خاک تیره کنمشان کفن
وگرنه نمایم چنان جنگ و جوشکه مادی ز لیدی بر آرد خروش
چو این پیک آمد بر شاه ساردپیام شهنشاه بر وی گشاد
شه لیدیان گفت من جنگ راگزینم اگر، به که این ننگ را
چو آمد چنین پیک بر شاه مادخبر از شه لیدی و جنگ داد
شهنشه بر آشفت و گفتی سپاهببینید سان و بپوئید راه
چو لشکر شد آماده کارزارزمین زیر پای هزاران هزار
سوار و پیاده همی با شکوهبرفتند از دشت و صحرا و کوه
بدشتی دو لشکر بهم چون رسیدز غوغایشان گوشها بر درید
همی جنگ کردند با یکدگرنه این را شکست و نه آنرا اظفر
چو شش سال این جنگ بد در میانهمی بود بر هر دو لشگر زیان