گنج

بخش ۶ - خو نخواهی هو خشتر از پادشاه آشور

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۸۱ بیت
چو یک هفته سوک پدر را بداشتبخونخواهی شاه همت گماشت
همی گفت با فر یزدان پاکبنی پال را افکنم روی خاک
بآتش بسوزم همه کشورشپراکنده سازم همه لشکرش
پی کشتنش بسته ام من کمرکنم کشورش جمله زیر و زبر
به آشوریان سخت تازم همیروان پدر شاد سازم همی
به آشور اگر ما بیابیم راهنه آشور مانم نه تخت و نه شاه
چو فردا شود روی گردان سپیدبفتح و به نصرت بشوق و امید
سواران آماده چندین هزارهمه شیر مرد و همه نامدار
دگر باره آماده سازم بجنگکه پیروزی آرم دگر ره بچنگ
بلشکر کشی چونکه تدبیر داشتبهر صد سواری دلیری گماشت
بتوفیدگی همچو برق جهانتو گوئی بخشم آمده آسمان
دلیران و جنگنده و کینه جویهمه سوی آشور بردند روی
دلی پر ز کینه سری پر شتابز مرگ پدر شاه بی توش و تاب
کمر بهر کین پدر بسته تنگنیاورده بر خویش تاب و درنگ
چو از کار لشکر بپرداختندسوی نینوا جملگی تاختند
در و دشت آشور گشته سیاهز جنگی دلیران ایران سپاه
بنی پال بشیند چون این خبرکه آید پسر بهر کین پدر
بگفتا بکشتن دهد جان خویشکه پا را ز اندازه بنهاده پیش
بفرمود لشکر به هامون کشندهمه لشکر ماد در خون کشند
چو آشور با ماد شد روبرویهمه کینه انگیز و پرخاشجوی
جوانان ایران همه شیر مردبر آورده از دشمن خویش گرد
چو یک چند روزی بر آمد ز جنگبگرز و بزوبین و تیر و خدنگ
شکستی بر آمد به آشور سختز آشوریان جمله برگشت بخت
بنی پال تا نینوا در گریختهمه نظم لشکر زهم در گسیخت
بفرمود بندند دروازه زانکه یابند از خشم دشمن امان
هوخشتر چون دید این ماجراکه بستند دروازه شهر را
بفرمود تا شهر ویران کنندهمه شهر چون دشت یکسان کنند
به بستند بر شهر آب روانکه تا خیره دشمن نیابد امان
همی خواست تا شهر ویران کندشه و لشکرش را گریزان کند
در آن پهنِۀ جنگ پر های و هویکه سر ها بمیدان فتاده چو گوی
نبودی کسی را به کس دسترسنبودی بجز کشته فریاد رس
به ناگه سواری بیامد ز مادبر شاه ماد این خبر را بداد
چنین گفت کای شاه با داد و دینکه از ماد دارم پیامی چنین
سکاها که دارند خوئی درشتبتیر افکنی همچنان خارپشت
شتابان از آن سوی بحر خزرشده جانب خاک ما رهسپر
بمرز وطن ز آذر آبادگانبتازندگی تنگ بسته میان
شه ماد چون این سخن را شنیدیکی آه سرد از جگر بر کشید
برافروخت از خشم و آنگاه گفتکه جانم دگر گشت با درد جفت
دریغا دریغا که خون پدرهدر شد مرا زین پیام و خبر
کنونم نه یارای رفتن بودنه یارای این کین نهفتن بود
بفرمود لشکر بجنبد ز جایبدستور آن شاه فرخنده رای
بسوی ارومیه لشکر برندبر آن قوم وحشی هجوم آورند
عنان را از آن رزمگه در کشیدبسوی ارومیه لشکر کشید
چنان تاخت بر پهنه کار زارکز آنان بر آمد بسختی دمار
نماندی بر آنان چو راه ستیزگرفتند از آن ملک راه گریز
ولی آتشی زیر سرپوش بودبظاهر مر این شعله خاموش بود
سکاها به نیرنگ ظاهر شکستکه ایران زمین را بیارند دست
بهر گوشه ای آتش افروختندبه آتش همه شهرها سوختند
چه برروی آب و چه روی زمینبر افروختی آتش خشم و کین
بگفتند با شاه کای شهریارسران سکاهای بی اعتبار
گرفتند جشنی چو دیوانگانبه باده سرائی نهاده میان
چو شه گشت زین ماجرا با خبربگفتا از آنان نمانم اثر
بگنجور دانا بفرمود شاهمهیا کند ساز و برگ سپاه
بگیرند پیرامن جشن گاهبسازند آئین شان را تباه
چو شاه سکاها و سردارشانز عیش وطرب تیره شد کارشان
بیکباره گشتند تسلیم شاهبهم خورد نظم قشون و سپاه
شکستی چو افتاد بر آن گروهبیفتاد لشکر ز فرو شکوه
سکاها چو گشتند تسلیم شاهشهنشاه دادی به آنان پناه
زکار سکاها چو پرداخت شاهبه آشور گفتا فرستم سپاه
که تازان گروه سیه دودمانبر آرم بنیروی لشکر امان
بنی پال گفتند خود در گذشتبخاک سیه هست او را نشست
در آشور باشد بسی هرج و مرجسخن از بزرگان نیاید بخرج
ببابل همان حکمران شاه شدبنوپر سره شاه برگاه شد
شه ماد خود قاصدی نیک نامببابل فرستاد و داد این پیام
شه ماد خشنود از کار توستهمی راضی از کار و کردار توست
ببابل ترا پادشاهی رواستسرافرازی تو گوارای ماست
مرا باتو هرگز سر جنگ نیستبجز دوستی با تو آهنگ نیست
که پوربنی پال در نینواشده شاه لیکن بسی بینوا
نه بر حکم او کس نهاده است گوشنه دارای فهم و نه عقل و نه هوش
بنی پال باب مرا کشته استسر تختش این گونه بر گشته است
روم نینوا من بکین پدرنمایم من آن شهر زیر و زبر
اگر یار باشی تو با من بجنگبسی بهره آید ترا خود بچنگ
چو پیک شهنشه ببابل رسیدبنوپر سره گفته شه شنید
بگفتا یکی بنده ام شاه راگشایم همین راه و هم گاه را
زپور بنی پال بس رنجه امبر آرم دمارش بسر پنجه ام
چو پیمان شاهنشهان بسته شددو کشور تو گوئی که پیوسته شد
سپاهی چو دریا زبابل گذشتسوی نینوا در نوردید دشت
چو پور بنی پال آنرا شنیدیکی آه سرد از جگر بر کشید
بگفتا ببندید باروی شهرکه مارا نباشد از این جنگ بهر
چو با جنگ ایشان مرا نیست رایهمان به که در شهر گیریم جای
جداگشته چون بابل از نینوانخیزد بجز ماتم از نی، نوا