بخش ۳۳ - اردو کشی داریوش به هندوستان
سه سالی چو بگذشت از عیش و نوشبفرمود آنگه شه داریوش
مرا جنگ هندوستان است پیشکه باید به پیمایم این راه خویش
با سپهبدان زان بفرمود شاهببینید سان سپه صبح گاه
چو شد صبح و خورشید رخشان دمیدپرا کنده شد نورو خور سر کشید
منور شد از نور رویش جهانز خواب اندر آمد کهان و مهان
صدای تییره ز ارکان جنگبیامد بگوش دلیران جنگ
بر آمد ز جا لشگر جاودانشتابان بدرگاه شاه جهان
همی بود تعداد شان ده هزاردلیران شیر افکن نامدار
همیشه مسلح بدرگاه شاهبپا ایستاده بدند آن سپاه
اگر یک تن از آن سپاه دلیرشدی کشته یا شد بمیدان اسیر
بزودی بجایش یکی شیرمردمهیا نمودی بگاه نبرد
بد این لشگر نیک مخصوص شاهمسلح مهیا بدرگاه شاه
صد افسر بر ایشان بدی نامدارهمه مرد جنگی گه کارزار
سر افسران بود مردونیهچو برگشت از جنگ مقدونیه
شمار یلان بد برون از حساببدیدند سان جمله پا در رکاب
درگنج شاهی دگر باز شدهمی کار لشگر دگر ساز شد
بیک هفته لشگر کلاه و کمرگرفتند شمشیر و گرز و سپر
وزان پس ذخیره نمودند بارز سیم و ز زر هر چه آید کار
چو آماده شد کار لشگر همهبایران بیفتاد بس همهه
شهنشه بسرداد خود امر دادبفرمود ای مرد نیکو نژاد
تو این مملکت را به نیکی بداربهندوستان من کنم کارزار
سپهدار گفتا یکی بنده امبفرمان و رأیت سرافکنده ام
سحرگه چو برداشت بانگ خروسز ارکان جنگ آمد آوای کوس
دلیران سر از خواب برداشتندکه رخت سفر را به بر داشتند
سواران بدرگاه شاه آمدندگشاده رخ و نام خواه آمدند
بمیدان شاهی کشیدند صفسرو جان خود را نهادند کف
چو آنان همی خواندندی سرودبشاهنشه پارس دادی درود
که ما نوجوانان ایران زمیننترسیم از لشگر هند و چین
بکوشیم بهر وطن ما ز جاننخواهیم هرگز ز دشمن امان
بنام شهنشاه شه داریوشز هندو برآیم ما چشم و گوش
دلیریم ما همچو شیران نربگیریم ملک جهان سربسر
که ایران ما هست شاهنشهیزما نونهالان بیامد بسی
شهنشاه کشور گشا داریوششه پارسی شاه با رأی و هوش
که او شهریار است ما بندگانبپا ایستاده کمر بر میان
بدرگاه او ما نهادیم روبپا ایستادیم با آبرو
سرو جان ما جمله در راه شاهرود،رو نه بیچیم ز آوردگاه
بریزیم خون را براه وطنگر از خون نمایند ما را کفن
همه نام جوی و همه نیک خواهگذشته ز جان در رکاب تو شاه
دعا گوی شه نیک خواه وطنز جان و ز سر نیست مارا سخن
بگوئیم یکسر که شه زنده بادکزین شاه ایرانیان گشت شاد
شهنشه سرود دلیران شنیددلش شاد تر شد چو این سان بدید
بیامد شهنشه بکاخ بهاربدید این همه افسر نامدار
مسلح همه با لباس سفرابا تیغ و کوپال و گرز و سپر
شه از دور دیدند و در احترامکشیدند شمشیرها از نیام
خبردار گفتند و لشگر سواربشد جمله آماده کارزار
جنیبت کشان و جلو دار هاسواران مخصوص و سردار ها
درفش درخشان بدی دستشانجهانی همی بود در شستشان
همان پرچم پارس بد پیش روهمی میکشیدند با های و هو
شهنشاه بر اسب تازی سوارسواران مخصوص شه ده هزار
شمار یلان بود یکصد هزاردلیران مرد افکن نامدار
صدای تبیره شده بر فلکسر از ابر بیرون نموده ملک
بهندوستان چون رسید آگهیکه اینک رسد فر شاهنشهی
شهنشاه ایران ابا صد هزاردلیران نام آور کارزار
هزار افسرانند چون شیر نرمسلح بشمشیر و گرز و سپر
همه جنگ جوی و همه نیک نامهمه سرفراز و همه شاد کام
چو بشنید آنشاه هندیانهمی نامه بنوشت بر دوستان
ز هرجای لشگر همی خواستندسپاهی که باید بیاراستند
چو آماده شد لشگر هندیانکمر تنگ بستند اندر میان
بدان منتظر تا بیاید سپاههمه چشمها سوی کشتی شاه
از آن رو شهنشاه ایران پناهبدریای هندوستان با سپاه
همان دیده بانان هندوستاننظاره نمودند از بوستان
کشیدند فریاد کآمد سپاهز کشتی شده روی دریا سیاه
سپهدار هندوستان شد خبرکه آمد ز دریا شه نامور
بفرمود بندید بر شاه، راهز دریا نیاید برون آن سپاه
کشیدند صف لشگر هندوانگرفتند بر دست تیر و کمان
نمودند بر لشگر شهریارچنان تیر باران چو ابر بهار
شهنشه بفرمود با لشگراننترسید از لشگر هندوان
شما هم همی تیر باران کنیدکمان را چو ابر بهاران کنید
زبر دست بودند ایرانیانفراری شده لشگر هندوان
به پنجاب آمد فرود آن سپاهبشد دشت پنجاب یکسر سیاه
چو شد روز دیگر شه داریوشیکی مرد بیدار و با عقل و هوش
بفرمود رو شهر هندوستانبه پنجاب رو توی آن بوستان
بگو با شه هند از من پیامنخواهید من تیغ کین از نیام
برانم همه هند ویران کنمهمان لشگرت را پریشان کنم
اگر خود بیائی بدرگاه مانیارید همراه خود از سپاه
شما را بسی مهربانی کنمنه جنگ و نه من سرگرانی کنم
وگرنه من و گرز و میدان هندبکوبم ز پنجاب تا رود سند
جهانی مرا لشگر و کشور استهمان شهریاری مرا در خوراست
نه دریا بمانم نه صحرا نه هندزنم آتش از هند تا رود سند
فرستاده آمد به هندوستانبنزد شهنشاه آن بوستان
بدادی چو پیغام شه داریوششه هند پیغام ننمود گوش
بگفتا برو نزد آن شهریاربگو لشگرت گر بود صد هزار
مرا لشگر هند صد لشگر استز پروین سپاه من افزون تر است
مرا پیل جنگی بود ده هزاربهر پیل ده مرد زوبین گراز
ز کشمیر و پنجاب تا رود سندز اینجا و کلکته تا بحر هند
سراسر همه خود سپاه منندمسلح همه در پناه منند
نیایم مگر با سپاه دلیرابا پیل و با گرز و شمشیر و تیر
چو قاصد بیامد بر شهریاربگفت آنچه بشنید آن نامدار
شهنشه برآشفت از این پیامبگفتا کشم تیغ کین از نیام
نه هندی بماند نه هندوستاننه فیل و نه سروی در آن بوستان
شهنشه بفرمود فردا بگاهبمیدان رژه برکشد این سپاه
شه هند خود لشگری بیشماررده برکشیده بمیدان کار
بکوشید و در هند نام آوریدسر هندیان را به دام آورید
سپهبد بگفتا که فرمان برمدمی من ز فرمان شه نگذرم
بهندو نمایم چنان رسته خیزکه هرگز نیابند راه گریز
بپیلانشان تیر باران کنمکمان را چو ابر بهاران کنم
نه هندو گذارم نه پیلان شانزهندی نمانم بعالم نشان
بگفتا که فردا باقبال شاهنه هندو گذارم نه فیل و سپاه
سحرگه چو شد لشکر زنگبارفراری ز خورشید از کوه و غار
همان نیر اعظم با شکوهپراکند نوری بصحرا و کوه
چو روشن شود عالم از نور اوبجوش آورد آدم از شور او
برآمد زجا لشکر نامداربرفتند مردان گه کارزار
رژه برکشیدند از هر طرفکمان های چاچی گرفته بکف
همان نیزه داران پیاده سپاهسواران براسبان همی کینه خواه
درفش درخشان ببالای سرازو چشمها خیره شد سربسر
شهنشاه خود بود قلب سپاهدلیران ز دشمن همه کینه خواه
از آن رو دگر لشکر هندوانمسلح بشمشیر و گرز و سنان
رژه بر کشیدند با های و هویهمه کینه خواه و همه کینه جو
ز ایرانیان نوجوانی دلیربمیدان همی تاخت چون نره شیر
زدل او چنان نعره ای بر کشیدکز آن زهره هندوان بردرید
شه هندوان گفت با لشکرانبگیرید این مرد را در میان
براو تیر بارید همچون تگرگکه از تن بر آرد همی شاخ و برگ
از آنرو سپاه شه نامجوهمه سوی میدان نهادند رو
بکشتند تا شام از یکدگرنه این را شکست و نه آن را ظفر
چو یک چند روزی بشد این نبردشهنشه ز هندو بر آورد گرد
که هندو نهادند رو برفرارتعاقب نمودند آن شه نامدار
خلاصه گرفتند پنجاب و سندمسخر نمودند تا بحر هند
شه آنگه بفرمود سردار راکه جوید همی بهره کار را
بگیرد همه بحر های جهانز عمان ز احمر چه اعرابیان
گذد کن هم از ترعه رود نیلهمان آب کاوهست بررنگ نیل
سپردم بتو لشکر بیکرانروم من سوی پارس دریا کران
دگر لشکران با سپهدار شاهز دریا بدریا گزیدند راه
بایران خبر شد که آمد سپاهشهنشاه با فتح و نصرت ز راه
سپهبد بفرمود ایرانیانشهنشاه با لشکر جاودان
بیایند با فتح و با فرهیپذیره نمائید شاهنشهی
ببندید صد طاق نصرت به پارسکه آمد شهنشاه ما بی هراس
همه شهرها را چراغان کنیدهمه مردمان شاد و خندان کنید
بهرجا نوازید ساز و سرودبگویند برشاه ایران درود
سحر گه سر از خواب برداشتندخیال پذیره شدن داشتند
سپهبد ابا افسران سپاهبرای پذیره گزیدند راه
گذر برگذر طاق نصرت بپانموده همان نیزه داران شاه
خیابان به بستند از نیزه دارکزان بگذرد شاه با اقتدار
همه پرچم سبز و سرخ و بنفشبپاهایشان بود زرینه کفش
سپهبد شهنشاه را از دور دیدز اسب اندر آمد بسویش دوید
بنزد شهنشه زمین بوسه دادبگفتا شهنشاه ما زنده باد
همه افسران و سران سپاهزمین بوسه دادند نزدیک شاه
صدای تبیره بشد بر فلککه از جنگ فاتح بیامد ملک