بخش ۳۴ - بدنیا آمدن خشایارشا
شهنشه بیامد بکاخ بهارابا افسرانی که بد نامدار
بگفتا ابا شاه کی شهریاربشارت بر آن خسرو نامدار
خداداد پوری نکو رو بشاهببانو برویش بمشکوی ماه
شهنشه چو بشنید دلشاد شدهم از درد و غم دیگر آزاد شد
پس آنگه بیامد بمشکوی، شاهپریوش خود آراسته همچو ماه
سر تخت بنشسته با تاج زرکنیزان ستاده بپا سر شهریار
رخ روشنش چون گل نوبهاربدی منتظر تا رسد شهریار
غلامان دویدند و گفتند شاههم اینک بیایند از بارگاه
چو بانو پذیره بشد شاهراچو شه دید از دور آن ماه را
برویش یکی خوش تبسم نمودبیاورد با بوسه خود فزود
شهنشاه بگرفت دستش بنازبیاورد اورا سوی تخت باز
بفرمود با بانوی ماهروکه ای مه جبین بانوی نیک خو
چگونه است رخسارۀ این پسربیارید رویش به بیند پدر
یکی دایه برجست پس پور شاهبیاورد او را چو یک قرص ماه
شهنشاه چون دید روی پسرببوسید رویش گرفتش ببر
بگفتا خدا یار این بچه بادکه از روی خوبش دلم گشت شاد
خشاریارشا شد نام آن پور شاهخدایار گفتند شاه و سپاه
زنانی که بودند خود پارساهمی تندرست و همی با خدا
نگشتند هرگز بگرد دروغمبادا شود پور شه بی فروغ
همه راستگوی و همه نیکزادهمه قلبشان از جهان بود شاد
بدادند از جان بآن بچه شیردوساله چو شد گشت چون بچه شیر
چو شد هفت ساله چو یکماه شدکه خود پورشه بود و چون شاه شد
شهنشه بفرمود فرهنگیانبیارند از روم و از تازیان
ز مصرو ز یونان و از باختربیارند فرهنگیان سربسر
سپردند او را بفرهنگیانز بی دانشی او نیابد زیان
چو شد چهارده ساله آن جوانبیاموختندش ز تیر و کمان
ز شمشیر و گرز و زتیر و سپرسواری و میدان گوی و هنر
هم از بزم و از رزم و از کارزارز اسب و سواری ز کار شکار
چو شد نوزده ساله آن نوجوانیکی نام داری شد اندر جهان
چو شد عید نوروز و آمد بهارخشایار بنمود قصد شکار
بنزد پدر شد جوان پور شاهزمین داد بوسه چو در بارگاه