بخش ۳۲ - سخنان داریوش بزرگ
منم داریوشی که آهورمزدبمن داد شاهنشهی اجر و مزد
منم پور ویشتاسب پاک زادکه ویشتاسب از کورشش بد نژاد
منم شاه این کشور نامدارشه پارسی شاه با اقتدار
مرا هورمزد بزرگست یارنمود او مرا شاه با اقتدار
گرفتیم ملک جهان سربسرز ماد و ز لیدی هم از باختر
ز مصر و تراکیه و روم وهندز یونان و مقدونیه، رود سند
سکاها و اسپارت را سربسرگرفتم بفرمان آن دادگر
بفرمان من ترعه ای ساز شددو دریا به یکدیگر انباز شد
باَمرم دو دریا یکی شد دگرکه کشتی جنگی کند زو گذر
خدا داد بر من چنین اقتداردلیران و نام آور نامدار
همه مردمی بود پیکار مننبد جز نکوئی همه کار من
نکردم همی غارت و سوختننبد فکر من گنج اندوختن
گشادم چنین کشور نامدارکه ماند بدوران ز من یادگار
بدرگاه خود مردم هوشیارسرافراز و نام آور نامدار
گزیدم که نامم نگردد خرابکه از ناکسان ملک گردد خراب
من آباد کردم همی کشورمزرو سیم دادم چو بر کشورم
ز جان و ز دل دوستدار منندبهر جنگ و هر کار یار منند
من امروز دادم همی بار عامبگوید هر آنکس که دارد پیام
هرآنکس که دلتنگ باشد ز منهمی فاش گوید در این انجمن
اگر رفته بیداد من بر کسیبگوید، کنم داد بر او بسی
نخواهم که یک تن ز ایرانیانبود گرسنه، برهنه، ناتوان
زمین گر ندارند من خود دهمهمی گاو جفتی بر او بر نهم
بکارید و آباد کشور کنیدسراسر زمین سبز و اخضر کنید
اگر شهربانی زند حرف زورهمان گه کنم زنده او را بگور
برای وطن من چنین جنگ و جوشنمودم جهان کرده ام پر خروش
مقاپیش سردار را با سپاهچو مامور کردیم با دستگاه
بدادم باو لشکر بیشمارهزار افسرش دادمی نامدار
ز سیم و ز زر هر چه در کار بودبدادم چه او مرد هوشیار بود
چو دیدم که او نامدار و دلیربگاه نبرد است چون نره شیر
ز جان و ز دل دوستدارد وطنز سیم و ز زر او نگوید سخن
بفرمان من قتل و غارت نکردنگه بر شهان با حقارت نکرد
هر آنچه بگفتم همان کرد اوکه هوشیار بود و جوانمرد او
خدا داد بر من چنین پهلوانخردمند و بیدار روشن روان
چو مردونیه آن جوان دلیرکه گاه نبرد است چون نره شیر
که پور سپهدار نیک اخترستکه بر جمله کشورم سرور است
چو بهر وطن هست او جان نثاربدامادی من کند افتخار
هم اینک دگر گفت من شد تمامبگفتم شما را همین والسلام
بگفتند یکباره خرد و بزرگز افرادی ایرانی و روم و ترک
شهنشاه بیدار دل زنده بادهمی نام نیکوش پاینده باد
همه بندگانیم خسرو پرستکه شه در زمین سایه ایزد است
صدای هیاهو بشد بر فلکنظاره بر آن جشن گشته ملک
ز کوس نقاره فلک گشت کرکه فرمود آن خسرو دادگر
همان گه غلامان زرین کمرز شیرینی و شربتی از شکر
فراوان نهادند در بارگاهنهادند بر میز نزدیک شاه
پس آنگه بیامد بسی چنگ زنهمان ماهرویان شیرین سخن
همی بد می ارغوانی بجامبسر میکشیدند جمله بنام
همان مطربان خواندندی سرودبشاه و سپهدار بودی درود
چو ظهر آمد و گشت وقت نهارسر نامداران دگر شد خمار
غلامان بگفتند در بارگاهنهار است حاضر همه دستگاه
شهنشاه برخواست با افسرانسران و سپهبد همه شد روان
یکی میز شاهی بیاراستندبشمع و بگل میز آراستند
باطرافشان ساقی ماهروهمه خوب رخسارو هم مشک بو
می ارغوانی چو از جام زرهمی نوش کردند و شد گرم سر
چو خوردند و از میز برخاستندز نو مجلسی دیگر آراستند
همی شاد بودند تا گشت شامبشد مجلس جشن آنگه تمام
سپهبد ابا افسران سپاهاجازت گرفتند از پیش شاه
به منزل بیامد چو سردار کلهم از شادمانی شکفتی چو گل
دگر روز کز خواب بیدار شدبفکر عروسی سردار شد
چنین گفت اسپهبد نامدارکه آرید معمار و ابزار کار
مهندس بیامد بگفتا درودجناب سپهدار فرمان چه بود
بفرمود قصری نمائی بپاکه بسیار عالی بود پر بها
بود در خور دختر شهریارکه از سیم و زر بایدت کرد کار
بنا کرد کاخی بسان بهشتورا نام کردند اردیبهشت
بمصر و بروم و بهند و بچینبمستعمرات دگر هم چنین
فرستاد آورد بسیار چیزاثاثی که بد در خور شاه نیز
چو تزئین بشد کاخ اردیبهشتتو گفتی که در عالم آمد بهشت
چو از هر جهت کارها شد تمامحضور شهنشاه داد او پیام
اجازت اگر باشد از شهریاراساس عروسی شود بر قرار
بود در جهان مفتخر این غلاماگر شه پذیرد همی این پیام
شهنشه بفرمود روز دگرجواب پیامش دهد سربسر
پس آنگه بفرمود با یک غلامبرد سوی مهرآفرین این پیام
که امشب بیاید بمشگوی منبه بینم من او را بگویم سخن
چو شب شد مه مهربان کرد رویبه مشکوی شه رفت آن نیک خوی
چنان کرد تعظیم نزد پدررسانید آنگه سوی پای سر
پدر چون نظر سوی دختر نمودچو گل شادمان غنچه اش لب گشود
بفرمود بنشین تو جان پدرچگونه است حالت چه داری خبر
یکی کرسی بود نزدیک شاهاجازت بفرمود بنشست ماه
بدختر بسی مهربانی نمودز هرجا بیاورد گفت و شنود
پس از آن بفرمود با ماهرویبرایت گزیدم یکی نیک شوی
دلیر و جوان مرد و هم نیک نامبرازنده و از جهان شاد کام
که مردونیه هست نام جوانخردمند و بیدار و روشن روان
چو بشنید مهر آفرید از پدرز شرم پدر شد رخش سرخ تر
همان گه چنان قلب او میتپیدطپش های قلبی پدر می شنید
بینداخت سر را بقدری بزیرکه آمد سر او بزیر سریر
پدر چون چنان دید بر پای شدرخ دخترش عالم آرای شد
چو مهرآفرین دید شه را بپااجازت گرفت و برآمد زجا
پدر بر رخش دید از زیر چشمبه بیند که شاد است یا شد بخشم
بفهمید کاو شاد دل گشته استتوگفتی که اینش یکی مژده است
شهنشه بگفتا برو دخترمتو با دایه ات رو بسوی حرم
کنیزان و با دایه اش پشت دربپا ایستاده همه منتظر
چو مهر آفرین شد مرخص ز شاهزمین بوسه داد و بیامد براه
دلی شاد و خندان سری پر سرورجمالش منور بدی همچو هور
چو روز دگر باز شد بارگاهشد آراسته شاه بر شد بگاه
سپهدار آمد ابا افسرانهمه نام داران و نام آوران
چو شد موقع رفتن از بارگاهبرفتند دستوران و ارکان شاه
نبد خدمتش غیر سردار کلکه رویش درخشان بدی همچو گل
شهنشه عروسی اجازت بدادبفرمود یک هفته باشید شاد
چو سردار از شه شنید این سخنبشد شاد و خندان چو گل در چمن
زمین بوسه داد و بپا ایستادبگفتا که شاهنشها شاد باد
مقاپیش چون شد ز درگاه شاهسمندش سوار و بیامد براه
سحر گه چو برخاست بانگ خروسکنایت زد و گفت آمد عروس
عروس فلک گشت زرینه پوشفکنده است زرینه مو را بدوش
نموده است روشن جهان را بنورتو گوئی ببالاست جشن و سرور
سپهبد به فرمود با یک غلامز من بر سر افسران بر پیام
بگو زود آیند در نزد منبرای عروسی بگویم سخن
همه افسران با دلی شادمانبخدمت رسیدند در یک زمان
درودش بگفتند و گفتند شاددل این سپهدار ما شاد باد
بفرمود یک هفته در بارگاهبخواهیم سازیم جشنی بپا
مر این جشن در کاخ اردیبهشتمهیا شود حوری آید بهشت
شنیدند چون افسران این سخنهمی شاد گشتند و شیرین دهن
نوشتند نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر مهتری
از آن پس بپرداخت در کار شهرکه شهری از این جشن جویند بهر
پس آنگه همان لشگر بیشمارکه همراه خود برد در جنگ و کار
بهمراه در دشت و دریا و کوهشریک غم و رنج بد آن گروه
چو امروز من شادمانی کنمبایشان یکی مهربانی کنم
بفرمود یک هفته مهمان منهمی شاد باشید در انجمن
نمودی پذیرائی شاهوارکه ماکول و مشروب بد بیشمار
چراغان بشد کاخ اردیبهشتهمه ملک ایران بشد چون بهشت
جواهر فرستاد بهر عروسسواران ببردند با بوق و کوس
همان مادرش با همه بانوانجواهر زده بر سر و گیسوان
بزرگان و هم افسران سپاهبرفتند یکسر سوی کاخ شاه
سپهبد بگفتا پیاده نظامبسر نیزه ها شمع روشن تمام
ز کاخ شهنشاه تا کاخ ماکند صف دو رویه گرفته لوا
بسازد خیابان هم از شمع و نورکه از نور طالع شود روی حور
همی فرش افکند در شاه راهز دیبا که زان بگذرد دخت شاه
همه افسران با لباس سلامکمربند زر خود زرین تمام
ز برق طلا یا که از نور شمعهمی خیره زین جشن شد چشم جمع
یکی اسب تازی نژاد سفیدز سر تا دم اسب را زر کشید
که شد اسب یک پارچه از طلارکاب و لگامش همه از طلا
جنیبت کشان بود یکصد نفرهمه اسبها داشتی کرو فر
همه در جلوخان کاخ بهاربدن منتظر تا بیاید نگار
که ناگه بر آمد یکی بانگ کوسخبر داد بیرون بیامد عروس
عروسی که روشن بدی روی اوهمه چشمها خیره بر سوی او
پس و پشت ایشان همه بانوانچو دایه همی بود شادی کنان
بیاورد مینوی اسب سفیدرکابش نگه داشت آن رو سفید
پس آنگاه گشتند جمله سوارخروشی برآمد ز کاخ بهار
صدای نقاره بشد بر فلکسر از آسمان کرده بیرون ملک
سپهبد بیامد سمندش سواربه پهلوی او نوجوان کامکار
پیاده شد از اسب پیش عروسز شوق و زشادی زمین داد بوس
پیاده شده جمله افسراننمودند تعظیم جمله سران
اجازه بفرمود پس دخت شاهسپهبد پیاده نیاید براه
برفتند تا کاخ اردیبهشتچو حوری که آرند اندر بهشت
پس آنگاه آمد سر موبدانمغان و بزرگان و هم بخردان
سر موبدان رفت و دست عروسبه داماد داد و بگفتا ببوس
پس آنگه یکی خطبه ای شاهواربخواند و نمودند پس زر نثار
صدای دف و چنگ شد بر فلکبشد شاد و خندان جمیع ملک
بخوردند شربت همی با گلابمی و مزه و مرغ بریان کباب
پس آنگه چو نیمی ز شب بر گذشتگرفتند هر یک چراغی بدست
برفتند و خلوت نمودند گاهچه رفتند هر یک سوی خوابگاه
سعادت بود تا پس از انتظارشود یار دلدار اندر کنار