بخش ۳۱ - عاشق شدن دختر داریوش بر مردونیه، سردار جوان ایرانی
از آن روی شهزاده مهر آفرینبه دل گفت فرمانده را آفرین
به همراه آن گرد پیروزمندجوانی به رَه دید بالا بلند
چو دخت شهنشه جوان را بدیدیکی آه سرد از جگر برکشید
به رخ ماهروی و به بالا چو سروبه زیبائی و چابکی چون تذرو
دو ابرو کمان و دو چشمش سیاههمی رو سفید آمد از رزمگاه
رُخِ روشنش همچو خورشید بودتو گوئی که بر اسب جمشید بود
سمندی سوار است چون شیر نرسمندش همی داشتی کرّ و فر
همی نیک مرد و همی نیک نامز مردانگی عالمش شد بکام
چو آن قدّ و آن موی و آن روی دیدرخش لاله گون گشت و دل برتپید
رخش سرخ و بیتاب و بیتوش گشتتو گوئی که یکباره بی هوش گشت
همی تکیه بر شانۀ دایه دادبگفتا که دایه مرا رَس بداد
تنم سُست شد چشم من تیره گشتندانم چرا غم به من چیره گشت
ندانم که خود بر شوم سوی کاخاز این آسمان داد از این دل صد اخ
بدو گفت دایه که ای نازنینشما را چه شد سست گشتی چنین
یقین بر اسیران دلت سوخته استکه رویت چنین سرخ و افروخته است
ز فریاد مردان و یا بوق و کوسچنین رنگ و روی تو شد سندروس
ز انبوه لشکر سرت خیره شدوزان چشم چون نرگست تیره شد
کنیزان گرفتند بازوی ماهببردند او را سوی خوابگاه
گلابش بر افشاند دایه ز مهرورا گفت کای بانوی خوب چهر
چرا دیده با اشک سازید تربه صحرا نبینیم نرگس دگر
بگفتا سرم درد دارد همیدلم را بسی خون فشارد همی
کنیزان دمی دور کن از برمتو گوئی یکی کوه گشته سرم
بُوَد آنگه خوابم بیاید به چشمنبینی فلک بر من آورد خشم
بیاورد دایه به پیشش شرابکه نوشد از آن و رود او بخواب
بدو گفت خوش باش ای دخت منبگوی آنچه داری تو با من سخن
تو داری پدر همچو شَه داریوشنباید ببینی به جز ناز و نوش
به دایه بگفتا نخواهم شرابز سر درد شد دیدگانم پر آب
کنون دیدگانم بخواب آمدهدلم راحت از پیچ و تاب آمده
چو دایه ز بانو شنید این سخنبرفت او به منزلگه خویشتن
همه غرقه در خواب راحت شدنددر آسایش و استراحت شدند
به جز چشم مهری که نامد بخوابهمه شب بنالید با پیچ و تاب
دَرِ خوابگاهش سوی باغ بودشد از تخت برپا و در را گشود
ستاره بسی دید آن نیمه شبکه بودند از عشق در سوز تب
به خود گفت ای سرور نامدارندانی که چونم از عشق تو زار
در آن حال زار و در آن نیمه شبکه بود از غم عشق در تاب و تب
به خود این چنین راز دل ساز کردز اندوه و غم نغمه آغاز کرد
نه طاقت که دل را بِبُرَّم ز تونه پائی که آیم دمی نزد تو
سعادت ندارم بیایم برتیقین است من خود نیَم درخورت
همی گفت تا خواب چشمش ربوددر اندیشه عشق یکدم غنود
چنان دید در خواب آن مه ز باغبرون میرود تا رود سوی راغ
به گُلگشت چون یک دو گامی نهادیکی ماهرو این چنین مژده داد
بدستش دهد نو گلی چون چراغکه چونان گلی کس ندیده بباغ
چو این دید، از خواب بیدار شدخیالش همه سوی دلدار شد
نظر سوی پروین و مهتاب کردکه نورش جهان همچو سیماب کرد
بگفتا چگونه روم من بخوابچرا من نگردم در این ماهتاب
یقین ماه چون من گرفتار شدکه دائم چنین گرد پرگار شد
ستاره بمن چشمکی خوش زندبگوید چه را خسته ای بیخرد
چسان من بخوابم که این ماهتابسر عاشقان را بر آرد ز خواب
بر آمد ز جا جامه ای از حریربه بر کرد و از تخت آمد بزیر
یکی شمعدان طلایش بدستکه از پله قصر نفتد به پست
همان پردهٔ مخمل زرنگاربدست دگر کرد بر یک کنار
در آنجا اطاقی پدیدار بودکه جا و مکان پرستار بود
سر جمله را دید در خواب نازو زان پس در دیگری کرد باز
بگفتا خدایا بامید توگذارم قدم را بتأیید تو
مگر تا بیابم گل و آن چراغکه دستم بدادند بیرون باغ
روان شد بسوی خیابان باغگل و نرگس و لاله بدچون چراغ
ز عطر گل و سنبل و نسترنروان تازه آمد درون بدن
بیامد همی تا در کاخ و باغهمه باغ روشن بدی چون چراغ
در باغ بگوشد و آمد برونکزان نهری آمد همی اندرون
گل ولاله و سنبل اطراف نهرکزو باغبان یافت هر روز بهر
چو مهرآفرین خود گلی سرخ بودبر آن گلستان رونقی می فزود
چو بنشست لختی دم آبشارز تن طاقتش رفت و از دل قرار
بگفتا که ای ماه آگاه باشدمی با غم من تو آگاه باش
ستاره تو بنگر بر این حال منگواهی بده بر دل زار من
گل نسترن شاهد عشق منکه از عشق بدریده ام پیرهن
گل سرخ از عشق شد سرخ روز بلبل همی دارد این رنگ و بو
منم بلبل زار و خود کو گلمبگویم بگل راز و سوز دلم
گرفتار گشتم به آن نوجواندلیرو سپهدار و روشن روان
ندارد خبر او ز زاری منهم از حالت بیقراری من
مرا یک نگاهش نموده اسیرچه سازم که گشتم چنین دستگیر
تو مردونیه نوجوان یار مننه ای آگه از حالت زار من
از آن سو سپهدار از نزد شاهاجازت گرفت و بیامد براه
چو بر افسران خلعت شاه دادهر آنکس که بد درخور گاه داد
بلشکر بسی لطف و احسان نمودهمه سیم و زر بهرشان بر فزود
بیامد بمنزلگه خویشتنبر بانو و مادر خویشتن
بدستش بدی دست پور جواندلش بود از آن نوجوان شادمان
ببوسید مادر رخ پور خویشفشردش در آغوش چون جان خویش
بگفتا پسرجان دلم شاد شدز درد و ز غم جانم آزاد شد
چرا روی مردونیه در هم استتو گوئی که در قلب او خود غم است
بگفتا گمانم کمی خسته امز جنگ و ز آشوب او رسته ام
بگفتا نه اینست جان پسرگمانم که عشق است و راز دگر
چو یک چند پاسی هم از شب گذشتسر نام جویان بصحبت گذشت
چو مردونیه رفت در خوابگاهبچشمش نبد جز رخ دخت شاه
نگاهش بگفتا که قلبم ربودچه از زیر چشمم نظاره نمود
دلم برد و از من بپیچید رونه طالع که با او کنم گفتگو
نبینم دگر روی نیکوی اونه راهی که یکدم روم سوی او
نظر کرد بر ماه و پروین بشبدل خویش را دید در تاب و تب
بگفتا نمودم جهانی اسیرچرا خود شدستم چنین دستگیر
نه یک محرمی تا فرستم برشبه بینم که باشم همی در خورش
براند ز در، یا پذیرد مرابکوبد سرم یا گزیند مرا
اگر او براند مرا خود ز درزنم خنجر تیز را بر جگر
بریزم همی در رهش خون خویشفدا سازمش این تن و جان خویش
برآمد ز جا آمد از تخت زیردمی باز بشست روی سریر
بپا شد قدم تند اندر اطاقدلش شد تپان طاقتش گشت طاق
بیامد به پائین بشد توی باغکه مهتاب روشن بدی چون چراغ
در باغ بگشود و آمد برونقدم در خیابان بزد با جنون
ندانست او خود کجا میرودبسر میرود یا بپا میرود
برفت همچنان تا به نزدیک باغدر آن باغ رخشنده شمع و چراغ
بیامد به نزدیکی آبشارنبودش بسر هوش و در دل قرار
نوائی دل انگیزش آمد بگوشبرفت از برش زان نوا، تاب و توش
نوا آنچنان لرزه بر وی فکندکه گوئی در افتاد پایش به بند
بگفتا در این نیمه شب چیست هورکه دارد چنین آه و افغان و شور
به بینم چرا زار و افسرده استبرای چه اینگونه پژمرده است
همی گوش را داشت پشت درختکه بیند که این کیست نالان ز بخت
چو بشنید آیات شیرین اوکه شاید بدی ماه و پروین او
بگفتا ببینم کرا خواسته استدر این نمیه شب از چه برخاسته است
چه بشنید گوید منم دخت شاهپدر بشنود من شوم رو سیاه
من از عشق مردونیه بی خودمگرفتار فرزند اسپهبدم
کمانش چنان سخت بر گردنمگمانش که من گرد شیر افکنم
محبت کشیده مرا نیمه شبگرفتار کرده است در تاب و تب
که مردونیه خوش کنون خفته استدرود جهان را تو گو گفته است
جوان زو چو بشنید اینسان سخنبگفتش که ای هور شیرین دهن
ز تیر مژه کار من ساختیز گیسو کمندم در انداختی
چو مرغی چنین دستگیر توامبچاه زنخدان اسیر تو ام
شود راز من فاش در انجمنز من باز گویند هر کس سخن
کنون بختم امشب همی کرد روشنیدم ز تو راز و این گفتگو
چو مهرآفرین دید بر پای شدتو گفتی رخش عالم آرای شد
چنان سرخ شد اندر آن ماهتابکه سرخی او منعکس شد بر آب
جوان پس ببوسید دامان اوبگفتا که ای بانوی ماهرو
یکی بنده ام در گهت ماه منمنم یک غلام و توئی شاه من
من امروز مهر تو از جان و دلخریدم نیم هیچ پیمان گسل
کنون آمدم تا چه فرمان دهیتو شاه من و من تو را چون رهی
پذیری مرا من یکی کهترمبرانی ز در مرگ را در خورم
چو مهرآفرین از جوان این شنیدرخش سرخ شد دل ز شادی تپید
بگفتا که ای دوست، جانم ز تستهمان جسم و روح و روانم ز تست
سپس سر بزانو نهاد و گریستیل نوجوان گفت این گریه چیست
گمانم ز من عار داری و ننگکه تو دخت شاهی و من مرد جنگ
بگفتا نه اینست ای یار منندانم چگونه است این کار
پدر دوست دارد مرا همچو جاننداده مرا بر کهان و مهان
ز مصر ز روم و ز ترک و ز چینز ماد و ز لیدی دگر همچنین
همه شهریاران مرا خواستندجهانی برایم بیاراستند
پدر جمله درخواست شان رد نمودنکرد او بیک شاه گفت و شنود
چگونه دهد بر تو ای پاکزاداز این فکر اشکم بدامان فتاد
بگفتا عزیزم مکن گریه زارمکن این دل بیقرارت فکار
بگویم ترا گوش ده سوی منز شه داریوشت برانم سخن
شهنشاه با فکر و عقل است وهوشندارد به افکار بیهوده گوش
بداند که تو دختر شهریاربسر افسر هستی و هم نامدار
چرا دور سازد ز خود دخترشچه داند چه آید همی بر سرش
چو دیروز ما آمدیم از سفربرفتیم درگاه بسته کمر
بسی مهربان بود بنواختمانبنزدیک خود جایگه ساختمان
دگر آنکه آن هفت مرد دلیرگوماتای بر دستشان شد اسیر
بهم عهد کردند هر یک که شاهشود تاج بر سر برآید بگاه
دهد دخت و دختر ستاند همینبیند بر ایشان بچشم کمی
بدان باب من هست از آن هفت تنکه اینگونه راندند با هم سخن
چو بشنید مهرآفرین این سخنچنان شاد شد چون گل اندر چمن
بگفت آرزویم همین بود و بسچو مرغی که آزاد شد از قفس
جوان پس بگفتا ز من یادگاربگیری، شوم شاد، من ای نگار
ز دستش یکی خاتم از زر ناببدو داد لؤلؤ ز در خوشاب
خدایا توئی شاهد عشق پاکندارم دگر از کسی ترس و باک
تو ای ماه شاهد بر احوال ماستاره تو بنگر بر این حال ما
بیزدان پاکم امید است و بسکه جز من نداد این سعادت بکس
سپس حلقه زرنابش ز مهرنمود او بانگشت آن خوب چهر
به حجب و حیا دست او داد بوسخدا، حافظ و حامی نو عروس
چنان سرخ شد روی مهرآفرینگل سرخ گفتی خدای آفرین
همانگه خروسی بسر کرد بانگهمی گفت کز شب شده چهار دانگ
جوان گفت افسوس کامد فراقفراقی کز او طاقتم گشت طاق
چگونه روم در شب ای برج نورکه بودم بهشت برین با تو حور
چنین گفت شهدخت کامد سحردریغا که باید شوم دور تر
بباید روم من دگر سوی گاهز دوریم اکنون کند دایه آه
بیابد مرا گر که در راه باغز هر سوی روشن کند صد چراغ
وگر کس ببیند ترا نزد منزنان باز گویند در انجمن
چون این گفت از جای بر پای شدقد سرو او عالم آرای شد
بگفتا خدا حافظ ای ماه مهرچگونه به پیچم ز روی تو چهر
دگر من کجا روی چون ماه توبه بینم رهم نیست درگاه تو
غلامم بدرگاه تو من ز مهردهم سر براه تو ای خوب چهر
دو دلداده از هم چو گشتند دورتو گوئی که از آسمان رفت نور
خرامید در قصر مهر آفریدکنیزان و هم دایه را خفته دید
چو خورشید سربر زد از آسمانبپا خواست آن دایه مهربان
بیامد بر تخت مهرآفریدهمان ماهرخ را بجا خفته دید
پس آنگه بمالید بازوی اوحریرش عقب کرد از روی او
چه چشمان شهلای را برگشودبگفتا که ای دایه جانم چه بود؟
بگفتا عزیزم بلند آفتاببرآمد چه شد مانده ای تو بخواب
چه بودت که آنگونه بودی نزارز دیدار لشکر شدی دل فکار
چنین گفت: با دایه آن ماهروکه به گشته ام کم کن این گفتگو
سرم درد میکرد تا نیمه شبدلم مضطرب بود و تن داشت تب
کنون حالتم یک کمی بهتر استز جا بر نخیزم مرا خوشتر است
بینداز بر صورتم این حریربزن پرده تختخوابم بزیر
مرا خواب داروی بیماری استکه بیداری من دل آزاری است
در آنسوی مردونیه در بگاهبرفت و بخوابید در خوابگاه
چو مهر درخشان بفر و شکوهبرون کرد رخسار از پشت کوه
سپهبد چو از خواب بیدار شدپرستار ها را طلبکار شد
بگفتا چه شد نوجوان پور منهمی زود آرید در انجمن
گذشته است از موقع بارگاهشده منتظر شاه و جمله سپاه
که امروز جشن است در بارگاهچو از رزم آمد مظفر سپاه
بیامد ز لشکر یکی ایستادبگفتا سپهبد همی شاد باد
شهنشاه در بارگاه آمده استبدیدار جمله سپاه آمده است
چنین گفت اسپهبد نامدارسپه باشد از لطف شه شاد خوار
سمندش بیاورد مینوی گردلگامش بنزد سپهدار برد
سپهدار بنشست بر روی زینبر اسب دگر آن جوان گزین
همه رو بدرگاه شه داریوشبحال نظامی و زرینه پوش
ز تزیین و از زیور بارگاههم از طاق نصرت که بودی بگاه
سپهبد بیامد سوی بارگاهکه از صد ستون گشته بود او بپا
کشیدند صف از درون بارگاههمه چشمها بود در راه شاه
شهنشه بیامد برآمد به تختبزرگان نمودند تعظیم سخت
پس آنگه بفرمود شه داریوشبگفتا به من نیک دارید گوش