گنج

بخش ۳۰ - اردو کشی بمقدونیه و یونان

یکی نامه بهر سپهبد نوشتبسی آفرین کرد کای خوش سرشت
همیشه خداوند یار تو بادظفر با سعادت کنار تو باد
فرستادمت خلعتی شاهوارابا هدیه و جامه زرنگار
کمربند زرین و از کفش زرز شمشیر هندی دسته گهر
جواهر نشان ترکش و خنجرتزمن یادگاری بود در برت
همان شاه کو در تراکیه استبتخت خودش شاه باشد به است
ولی باج و سازش به ایران شودبدین جایگاه دلیران شود
ولیکن از آن لشکر نامدارگزیده نمائید خود ده هزار
بر آنان دو پنج افسر نامدارسرلشگرانشان تو بر جا گذار
سپس خویش با لشگر بیشماربمقدونیه شو سپس رهسپار
ز ایران فرستم سپاهی دلیرکمک زی تو آیند غران چو شیر
فرستم زر و سیم و گرز و سپرز اسباب جنگی چه باشد دگر
چو فاتح بیائی ز جنگ و ز جوشتوئی نایب شاه ایران بتوش
از ایرانت هر شهر خواهی دهمبر آن شهر نام سپهبد نهم
بپایان این نامه شاهوارسپردم وجودت بپروردکار
چو نامه با‌‌‌‌سپهبد از شه رسیدز شادی رخش سرخ گل بردمید
بپوشید آن خلعت شاهواربزد بر کمر خنجر زر رنگار
وز آن پس بفرمود با افسرانکه ای نامداران و ای سروران
شما را یکی جنگ و جوش بزرگبپیش است صدره فزونتر ز ترک
شهنشاه تسخیر مقدونیاز من خواسته است او و هم از شما
ببازیم جان در ره شهریاردلیری نمائیم در وقت کار
بپاسخ بگفتند فرمانبریمدمی ما ز فرمان شه نگذریم
سپه دید سان و همی زر بداددل لشگر از زر بسی کرد شاد
بفرمود تا لشگر نامدارشد آماده کار و هم کارزار
سحر گه که از خواب برخاستندلباس سفر جمله آراستند
بدرگاه سردار کل با درودهمی خواندندی اوستا سرود
که ما لشگر پارس هم آریانکنون جنگ را تنگ بسته میان
ز جان ما بکوشیم و نام آوریمسر دشمنان را بدام آوریم
نترسیم از شیر و ببر و پلنگهمه نره شیران بمیدان جنگ
بنام شهنشاه شه داریوشهمه جنگ جوئیم سر پر خروش
خدای جهان یاور و یار ماستز هر بد همیشه نگهدار ماست
ز دریا و صحرا ز دشت و ز کوههمی می نوردیم خود با گروه
که ایران پهناور نامدارهمه زنده سازیم در وقت کار
سپهید مقاپیش را کهتریمز فرمان و امرش دمی نگذریم
بسی شاد شد از دلش رفت باکبیامد بدرگاه یزدان پاک
که ای هور مزدا پناهم بتستاز این جنگ شادم کن و تندرست
پناهم به یزدان پاک است و بسنترسم ازین جنگ و از هیچکس
بیامد بفرمود با افسرانکه ای نامداران و نام آوران
هم از بحر باید که لشکر بریمبکشتی نشینیم و نام آوریم
بگفتا بیارید سردار بحربگوئیم با او هم از نهر و بحر
چو سردار بحری بیامد حضورمقاپیش گفتا ورا با سرور
بخواهید کشتی جنگی هزاردر آیند بر او سپاه و سوار
تو باید که هنگام بانگ خروسز لشگر شنیدی چو آوای کوس
فراهم نمائی تو ششصد جهازز آلات جنگی همه بی نیاز
سپه را ز دریا به یونان بریمز کشتی در آئیم و نام آوریم
چو شد بامدادان گیتی سپیدز بستر جدا شد سپه با امید
چو خورشید نورش بدریا فتاددل دیده بانان بسی کرد شاد
ابر آسمان چون خور خوب چهرهمه نور افشاند هر جا بمهر
تلاطم چو دریا بخود در گرفتز خورشید رخشنده او زر گرفت
خروشیدن کوس و هم کرناسر نامداران بر آمد ز جا
بیاورد چون اسب سردار رامقاپیش آن گرد دلدار را
به چستی بزد نیزه را بر زمینهم از خاک بر جست بر روی زین
بگفتا بامید یزدان پاکز دشمن مرا زین سفر نیست باک
همه افسران و سران سپاهسوار و پیاده سپاهی براه
براه اوفتادند خود با نظامسران و سواره پیاده نظام
بنزدیک دریا پیاده شدندبکشتی جنگی نظاره شدند
همه کشتیان سبزو سرخ و بنفشسر هر دگل بد نظامی درفش
سه گونه بدی جمله آن کشتیانیکی کشتی سرور و افسران
یکی گونه زان سپاه و سوارابا اسب و آلات آن کار زار
دگر زان آذوقه و جیره بودکه لشکر بدشمن بدان چیره بود
ز ملاح و پارو زن و کارگربصف ایستاده بخشکی و تر
همه کارداران و پارو زنانبامر سپهبد بکشتی روان
همه کشتیان رو بیونان نهادبباد مساعد که بد بر مراد
خبر شد بیونان که آمد سپاهشده روی دریا ز کشتی سیاه
چو آگاه بودند و حاضر بجنگابر جنگ ایران همه تیز چنگ
ز مقدونیه لشکر آمد برونهمه صف کشیدند یکسر برون
سواران ایران صف آراستندهمه افسران جامه پیراستند
بقلب سپه بد مقاپیش گردبمردونیه قسمت چپ سپرد
پیاده جلو بر کشیدند صفدلیران ز کین بر لب آورده کف
رجز خواند مردونیه نامداربزد اسب و آمد بر کارزار
بگفتا منم نوجوان دلیربگاه نبردم یکی نره شیر
بنام خداوند ازین رزمگاههمه کار یونان بسازم تباه
وزان پس بنام شه داریوشز مقدونیان بر کنم چشم و گوش
بنام سپهبد مقاپیش گردزنم بر یلان من یکی دست برد
ز مقدونیان تاخت یک افسریورا گفت تا چند این خود سری
زبان بند و بازوی خود برگشاچرا بی سبب اسب داری بپا
دو مرد و دو بازو، دو شمشیر تیزنمودند بر یکدگر رسته خیز
همه جنگ کردند با یکدگرنه این را شکست و نه آنرا ظفر
به شب دست از جنگ بر داشتندبهامون همی گرد بگذاشتند
چو شد صبح آن لشکر نامدارکشیدند صف از پی کار زار
وزانروی آمد جوانی بجنگخروشان و فران و زوبین بچنگ
دوباره چو مردونیای دلیربیامد بمیدان یکی نره شیر
کمان بر گرفت از پس و پیش خویشبدر کرد و ترکش بیاورد پیش
چنان تیر باران بر او برگرفتکه یونانی از او بشد در شگفت
سپس مغز او را نشانه نمودکه تا شست برداشت آمد فرود
چو یونانی از اسب شد برزمینسپهدار گفتا هزار آفرین
زمین آفرین گفت و هم آسمانبر آن مرد و آن بازو و آن کمان
چو یونانیان افسر نامدارچنان کشته دیدند در کارزار
همه حمله کردند بر نیک مردکه تا جمله از او بر آرند گرد
از این رو سپهدار فرمان بدادکه ای نو جوانان ایران نژاد
بتازید اسب از پی کار زاربگیرید گرد یل نامدار
دو لشکر بهم بر نهادند روهمه جنگجو و همه نامجو
هم از کشته ها پشته ها ساختندبه یکدیگر از کین همی تاختند
چنان آتش جنگ بالا گرفتکه شعله زد و کوه صحرا گرفت
سپهبد مقاپیش گفتا سپاهمبادا که سازید ایران تباه
بکوشید ای نو گلان وطنهمه گوش دارید فرمان من
به بندید ره را بیونانیانکه باید شود دشمن اندر میان
ز بس مرد مقدونیه کشته شدسپهدارشان بخت برگشته شد
همه سر نهادند سوی فراربسی پشت کردند بر کار زار
سپهدار ایران تعاقب نمودبر ایشان یکی تیر باران فزود
همی تیر بارید همچو تگرگچو بادی که آذر بیاید به برگ
زمین همچو دریای خون موج زنچو ماهی در آن کشته بی پا و تن
چو یک چند از لشکر بیشمارفکندند خود را درون حصار
به بستند دروازه را سخت و تنگسر برج رفتند از بهر جنگ
سپهبد بگفتا بمقدونیانگشائید دروازه را بی گمان
که من با شما مهربانی کنمنه غارت کنم نه زیانی کنم
بگفتند این پند در گوش مانیاید فرو تا رود هوش ما
سپهید چو بشنید گفتا سپاهپیاده نمائید چادر بپا
نشینید آسوده خوابید شبنباشید بسیار در تاب و تب
چو یک چند روزی براین بر گذشتکه شاید سپهشان بیاید بدشت
ز دشمن نیامد سپاهش بروننه راهی که لشکر شود اندرون
سپهد مقاپیش گفتا دگرگشائیم این شهر را سر بسر
که مقدونیانند بس خیر سرنه نیروی جنگ و نه تسلیم سر
به یک حمله آن لشکر نامداربزودی گشادند خود آن حصار
چنان شور و غوغا در آن شهر بودکه از خون خیابان چو یک نهر بود
برفتند با جنگ تا بارگاهسپهدار با افسران سپاه
همه شهریان خود امان خواستندزن و کودکان زار بر خاستند
سپهبد امان داد بر اهل شهرزن و کودک از جنگ شان نیست بهر
بفرمود با لشکر نامدارکه آرند خود را دگر بر کنار
سران و سپهدار مقدونیانهمه خوار در نزد ایرانیان
دگر دست از جنگ بر داشتندعرق بر تن و خون بسر داشتند
سپهبد مقاپیش با افسرانبفرمود مردان و نام آوران
همه سوی چادر گذارند رونیایند در شهر یک تن فرو
مگر خود که با افسران دلیرسوی کاخ شاهی بشد همچو شیر
سران و بزرگان مقدونیاهمه دست بسته ستاده بپا
بفرمود تا جمله زندان برندکه ایشان گروهی بسی خود سرند
وزان پس به پرداخت بر کار شهرکه مقدونیان زان همی داشت بهر
باطراف مقدونیان نامه هاهمی بر پراکند خود نامه ها
بسی باج بگرفت از هر طرفهمه ملک مقدونیان شد بکف
بگفتند با او که از شهریارز دریا بیامد سپه بیشمار
سپهبد مقاپیش دلشاد شدز رنج و ز غم یکسر آزاد شد
پذیره نمودند و رفتند پیشچو لشکر نمایان شد از گرد خویش
سپهدارشان نزد سردار شدز پیروزی آنگه خبردار شد
سپهبد بفرمود کای پاکزادز شاه و ز کشور چه داری بیاد
چگونه است خود حال شاه و وطنبایران چه گویند از من سخن
ز چه روی این لشکر بیشمارنموده است از بهر ما رهسپار
بگفتا که شه شاد و بس خرم استز پیروزیت شور در عالم است
همه شاد گویند بر یکدگرکه پیروز شد گرد مینو سیر
فرستاد شه این سپاه دلیربنزد تو ای گرد افزون ز شیر
بفرمود کز من سلام و درودبنزد سپهبد ببر با درود
فرستاد اینک ز بهرت سپاهببحر اژه تا گشائی تو راه
بچنگ آوری آن جزایر تمامبماند بعالم ز تو نیک نام
چو بشنید سردار کل این سخنچنان شاد شد همچو گل در چمن
بگفتا بکوشم بجای آورمسر دشمنان زیر پای آورم
کنون چند روزی فراغت کنیدبمقدونیا استراحت کنید
برای جزائر بسی نامه هافرستاد پورنگ خود کامه ها
بنامه بسی پندو اندرز بودبتوبیخ و آزرم و گفت و شنود
که گر خود بفرمان شه سر نهیدز نابودی و مرگ و ماتم رهید
شما باج این کشور نامدارهمیدون فرستید بر شهریار
ندانید شاهی مگر داریوشبفرمان او خود نمائید گوش
اگر سر به پیچد از امر منشما را همه زنده سازم کفن
کنون شاه مقدونیا خود منمکه گرد مقاپیش شیر افکنم
بیائید یکسر بمقدونیاشفاعت کنان بر در پادشاه
و گرنه من و گرز و شمشیر تیزنماند بجز راه جنگ و ستیز
تراکیه بود از شما بیشترنمودیم تسخیرشان سر بسر
چو مقدونیا مرکز شاهتانگرفتم همه شاه و هم گاهتان
گرایدون شما جمله فرمان بریدبفرمانبری از ستم می رهید
وگرنه جهازات جنگی هزارشود جمله آماده کار زار
چو این نامه ها بر جزایر رسیدشنیدند اینگونه گفت و شنید
هران مهتری بود با عقل و هوشبگفتند شاهنشه داریوش
چو او هست با لشکر و با سپاهتوانند سازنند ما را تباه
مقاپیش سردار کل سپاهدلیر است و شیر افکن و رزم خواه
نوشتند نامه که ای پهلوانسپهدار ایران، دلیر و جوان
همه هر چه گفتی بجای آوریمبجان هر چه گوئی تو فرمان بریم
گروهی که بودند مغرور خویشسلاح و سپاهی کمی بود پیش
بگفتند ما با تو داریم جنگنترسیم از گرز و تیر و خدنگ
بنزد سپهبد چنین و چناننهادند باب سخن در میان
هران حاکمی کو خراج درستبداد و رضای سپهدار جست
باو مهربان گشت و بنواختشبه سرحد خود حکمران ساختش
هر آنکس که با او دلیر نمودپیامش بجان و بدل ناشنود
بفرمود با افسران سپاهبدریای آژه بجوئید راه
ز امر شه داریوش بزرگکه هر کس به پیچد کشندش چو گرگ
بکوبید آن ناکسان را بگرزنمانید بهر کسی یال و برز
برفتند آن لشکر نامداربسوی جزایر همه رهسپار
نمودند با هر طرف جنگ و جوشنمودند آن سر کشان را خموش
همه با فتوحات باز آمدنددلی خرم از جنگ ساز آمدند
بهر جای مامور با رأی و هوشمقرر شد از جانب داریوش
ز بحر اژه تا ببحر آتیکز یونان و مقدونیه داشت نیک
دگر دولت آتن آمد بدستچو سردار اسپارت را کرد پست
بهر جای حاکم ز خود برگماشتاز آن نامداران که همراه داشت
جزیره و شبه جزیره گرفتجهانی ز سردار شد در شگفت
و زان پس بفرمود با مهترانکه ای نامداران و نام آوران
دگر خاک ایران شدم آرزوسوی پارس باید که آریم رو
همه شاد گشتند از این خبرمهیا نمودند کار سفر
بسی هدیه از بهر شاه جهانگزیده نمودند با همرهان
بگفتند با شاه کامد سپاهسپهبد مقاپیش با دستگاه
همان پرچم فتح شان پیشروابا روی شادان و چهر نکو
بفرمود اینک پذیره شوندابا بوق و کوس و تبیره شوند
به بندند آئین همه شهر راچراغان نمایند استخر را
سران و بزرگان شهر و سپاهپذیره شدن را گزیدند راه
بزرگان دولت پذیره شدندجهانی از این جشن خیره شدند
بسی طاق پیروزی افراشتندبشادی بس آذین بپا داشتند
از آن روی گفتند با دخت شاهکه آمد سپهبد هم اینک ز راه
بگفتند با دختر داریوشکه اینک سپهدار با فرو هوش
بایران بیاورد چندین هزارهمه مرد شیر افکن نامدار
ابا فتح و فیروزی و خرمیسرافراز با نام نیک و بهی
هم امرز و تا ظهر آن سرفرازابا لشکر آید در این شهر باز
چو بشنید مهر آفرین این خبرغلامی فرستاد نزد پدر
پدر گر اجازت دهد یک زمانروم بام کاخ و نظاره کنان
به بینم که این لشکر نامدارچسان باز آیند از کار زار
چو بشنید شه داریوش این پیامپسندید و شد زین سخن شاد کام
بر دخت شه چون بیامد غلامبگفتا شهنشه بدادت پیام
بفرمود کز برج کاخ بهارنگر سر بسر لشگر نامدار
کنیزان سپس خواست مهر آفریدز رنگ و ز زیور بهار آفرید
گشودند صندوق زرینه اشجواهر که بد در خور سینه اش
بیاراست خود را چو حور و پریکه بودی بسان گل آذری
بتابید زلف طلایی خویشتو گوئی که نوری پراکنده پیش
بیامد ببالای کاخ بهاربهاری که از گل شده لاله زار
همه چشم مهر آفرین بد براهبه بیند که تا کی بیابد سپاه
از آن روی سردار کل شاد دلز رنج و غم جنگ آزاد دل
سرافراز و با فره ایزدیکزو دور بوده است دست بدی
گرفته است دریا و صحرا و کوهمطیع شهنشه نموده گروه
بیاورد همراه خود بی شمارزر و سیم و هم لؤلؤ شاهوار
ز شاهان و گردان و سرکردگانز نام آوران و ز اسپهبدان
به بند و به زندانشان کرده استاسیران بهمراه آورده است
ز پیروزی او گرچه دارد سرورنگشته است مقهور کبر و غرور
چو نزدیک گردید سردار کلسر راه او بر فشاندند گل
همه شاد گشتند و تبریک گوچو شد وارد شهر با های و هو
بیامد بدرگاه شه داریوشسوی شاه بودش همه چشم و گوش
چو شه دید سردار پیروز بختنشاندش بالفت بنزدیک تخت
سپهبد ببوسید روی زمینباقبال شه گفت بس آفرین
بنام شهنشاه والا تبارگرفتم بسی ملک و شهر و دیار
شهنشاه ایران زمین شاد زیز رنج و غم و درد آزاد زی