گنج

بخش ۲۹ - فتح تراکیه

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۷ بیت
سحر گاه برخاست بانگ خروستبیره زنان ساز کردند کوس
سر از لانه مرغان خوش خط و خالبرون کرده بر جوجگان پر و بال
که تا کی رود لشگر زنگباربه پرّند خوشدل سر شاخسار
چو از پشت کُه خسرو خاورانبرون کرده سر را چو شاهنشهان
ز گرمی او گرم شد کوه و دشتز نورش طلا پوش شد پهن دشت
زمین و زمان روشن از نور اوهوا عطر آمیز از سور او
به تبریک او نرگس و نسترنبرنگ و ببو بر گشوده دهن
گل سرخ خندان شد از روی اوکه بلبل سخن گوی در کوی او
چو سردار از خواب بیدار شدبخواند و بنزدش پرستار شد
بیاورد طشت زر و ظرف آبیکی شانه و آینه با گلاب
چو رو را صفا داد سردار کلبسر شانه زد برفشاند عطر گل
پس از صرف صبحانه برپای خاستبزودی امیران لشگر بخواست
امیران لشکر همه رزم خواهبدرگاه سردار کل رو براه
درودی بگفتند و گفتند شادکه هر بامداد شما شاد باد
بفرمود ای نامور سرورانخبر دار گوئید بر لشکران
دمیدند بر کوس و لشگر ز جابر آمد چو دریا و بحر سیاه
صدای دهل گوشها کر نمودز بس بوق کوسش نوا میفزود
پس آنگه بفرمود کای پور منجوان و دلیری تو بر انجمن
سپردم تو را ده هزار از سپاهتو خود با سپه پیشتر رو براه
اطاعت نمود و براه اوفتادپیاده چو طوفان سواران چوباد
همه اسبها شیهه ها از جگرهمی بر کشیدند و رو بر سفر
چنان ناخن و سم زمین کوفتندکه گرد زمین را همی روفتند
ز نیزه هوا چون نیستان شدهزمین تیره از گرد اسبان شده
جوانان ایران همه پر خروشدلی شاد و خندان سری پر ز جوش
همان پرچم پارس در پیش آنسپهدار در پیش نام آوران
چو هشتاد پرچم که هشت ده هزارنشانی بد از لشگر نامدار
پس و پشت هر پرچمی افسریبسر خود و بر خود رنگین پری
برای گروهان بدی این نشانپر و پرچم و جمله گردنکشان
جنیبت کشان پیش رو صد نفرهمه اسب تازی لگامش بزر
جلودارشان بود مینوی نامکه از نوجوانی همی خواست کام
بسوی اروپا نمودند رویتراکیه، مقدونیه، آرزوی
خبر شد بدشمن که آمد سپاهکمر بسته و برگرفتند راه
دلیران دشمن بگفتند جنگنمائیم و ما را نباشد درنگ
سپاه دو کشور بهم ریختندتو گوئی که آتش بهم بیختند
چنان شعله جنگ بالا گرفتکزان جنگ گردون شد اندر شگفت
ز بس مرد و مرکب در آن پهن دشتبه خون تن خویشتن غرقه گشت
زمین رود خون شد هوا تیره گشتبدشمن از آن جنگ آمد شکست
همه لشکر خصم رو بر عقبنهادند و رفتند با تاب و تب
حصاری شدند و به بستند درنه از شهر بیرون بشد یکنفر
سر برجها تیرها بر کماننهادند در پیش و دل بدگمان
چو یک چند روزی بر این بر گذشتسپهدار ایران بیامد ز دشت
چو از دور دیدند کآمد سپاهسوار و پیاده هم از گرد راه
سپهدار ایران چنین امر دادبگفت ای دلیران ایران نژاد
بگیرید یکسر سپرها بسرنترسید از تیر دشمن دگر
بکوبید با گرز دروازه گاهکه باید بر این شهر یابید راه
ابا گرز و گردونه دروازه راگشائید و کوبید جنگنده را
امان گر بخواهند امانشان دهیمنه بر غارت و قتل فرمان دهیم
چو فرمان شنیدند امان خواستندهمان پرچم صلح افراشتند
گشودند دروازه سخت راچو برگشته دیدند خود بخت را
سپهدار فرمود با افسرانکه ای نامداران و جنگاوران
شما هر یکی با گروهان خویشبگوئید پا برندارند پیش
نباید که لشگر بیاید بشهرکه از مال دشمن بجویند بهر
من و چند از افسران سپاهسوی کاخ شاهی بجوئیم راه
دگر لشگر و چادر و بارگاهابر دشت باشند جمله سپاه
گر آذوقه خواهند هم زر دهندخرند و نه دینار کمتر دهند
بدانید کاین لشکر نامدارهمه مرد جنگند و مردان کار
نه اهل چپاول که غارت کنیمبه هر جا خرابی، عمارت کنیم
سپهدار با افسران دلیربرفتند در قصر شاهی چو شیر
ابا احترام و شکوه و جلالگرفتند جشنی برون از خیال
چو دشمن بدید این چنین مردمیبگفت آفرین بر چنین مردمی
بیامد خود او با سران سپاهبه نزد سپهدار ایران سپاه
بگفتا منم بنده داریوشبفرمان آن شه مرا هشته گوش
تو بر جای شاهی و من کهترمز فرمان و رأی شما نگذرم
سپهدار چون دید بنواختشیکی بهترین جایگه ساختش
سپس نامه بنوشت بر شهریارز فتح تراکیه و کار زار
ز تسلیم ایشان و از کار خویشز کاری که در جنگ آمد به پیش
که شاه تراکیه خواهش نمودسپهدار را مهربانی فزود
یکی هدیه خواهم که بر شهریارفرستم ز چیزی که آید بکار
در گنج بگشاد از سیم و زرز شمشیر و کوپال و گرز و سپر
ز دینار و زربفت و خز و حریرهم از فرش دیبا و تخت و سریر
هم از اسب تازی و زین و لگامدگر چیزهائی که بودی بنام
فرستاد در پارس نزدیک شاهتراکیه بودی سپه چند ماه
بنزد شهنشاه نامه رسیدبنامه بسی بود گفت و شنید
که شاها تراکیه تسخیر شدسپهبد مقاپیش چون شیر شد
شهنشاه شادان بشد زین خبربفرمود ز ایشان همه سر بسر
بدرگاه بس مهربانی کنندپذیرائی خسروانی کنند
پذیرفت آن هدیه و باج راهمان یاره و طوق و هم تاج را