گنج

بخش ۲۸ - سر کوبی سکاها

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۲ بیت
بسوی سکاها بشد لشکرشکز آن قوم قدری گران بُد سرش
باطراف قفقار و بحر سیاهکه مسکن همی داشتند آن سپاه
چو دیدند خود شاه آید بجنگزمانی نکردند پیشش درنگ
همه پشت بر شاه و روشان بکوهپناهده بر غار هر یک گروه
شهنشه بر ایشان نیاورد خشمبفرمود ز ایشان بپوشید چشم
که ایشان پراکنده در کوه و سنگنه شهر و نه خانه نه جای درنگ
از آنجا بایران نهادند رویابا فتح و فیروزی و رنگ و بوی
چو یک چند روزی فراغت نمودبگفتا نزیبد که بیکار بود
بفرمود باید که هشت ده هزارسوار دلیر از پس کار زار
مقاپیش باشد سپهدارشانبه نیکی گراید بهر کارشان
تراکیه باید مسخر کنندبمقدونیه پس سپه برکشند
به فرمان آن شاه والاگهرسپه را بدیدند سان سر بسر
تو گوئی که دریا بموج آمده استکه لشکر همی فوج فوج آمده است
همان پرچم پارس در پیش روچنان میکشیدند با های و هو
زبس بوق و هم کوس و هم کرنافلک خود همی کرده گم دست و پا
شهنشه سپهدار را پیش خواندسخن های شایسته با او براند
بفرمود ای افسر نامداربسوی تراکیه شو رهسپار
ببر تو بهمراه هشت ده هزاربراه تراکیه با اقتدار
ز زر و ز سیم و کلاه و کمرز تیغ و ز کوپال و گرز و سپر
هم آذوقه و هم ذخیره ببرعلوفه بر اسبان همه سر بسر
گرسنه نباید شود لشگرتنباید بسختی روند از برت
همی مهربان باش تو با سپاهنیارند از تو بدشمن پناه
تو خود پیش رو باش و ننمای باکدل خویش برنه به یزدان پاک
اگر چیره گشتی بهر کشوریبهر نامداری و هر افسری
میازار زنها و اطفال راهمان پیر مردان بیحال را
ببخشای بر جان زار و فقیرمرنجان دل زیر دست و اسیر
مکُش شاه و آور تو در نزد منبگویم باو من به نیکی سخن
عدالت کن و داد را پیشه کنهمی از خداوند اندیشه کن
تو مردونیه همره خود ببرجوان دلیر است و هم با هنر
نما افسر او را تو بر ده هزارچو او نام جویست در کارزار
مقاپیش گفتا که فرمان برمتو شاهنشهی من یکی کهترم
زمین بوسه کرد و روان شد براهسوی منزل خویش شد شامگاه