بخش ۲۷ - کندن ترعه بفرمان داریوش
چو شد جمله ی کار آراستهبهشتی بشد مصر پر خواسته
پس آنگه سران سپه را بخواستچه صنعتگران و چه مزدور خواست
ز دریای سرخ و ز دریای رومیکی ترعه سازند زین مرز و بوم
اگر خاک را برکنی از میانز دریا بدریا گذر میتوان
دو بحر بزرگی که ازهم جداستبهم راه جویند بی کم و کاست
مهندس بسی آمد از هر کناربامر شهنشه ز ایران بکار
بکندند ترعه به تدبیر و زورز دریا بدریا ببرد آب شور
ز دریای رومش که مسدود بودرهی تا بدریای سرخش گشود
وزان پس بفرمود برجی بلندبنزدیک آنجا بسازند چند
نویسند بالای آن برجهاز شه یادگاری بماند بجا
که کندم من این ترعه بین دو بحرو ازینرو یکی کردم این هر دو نهر
منم داریوشی که از هور مزدرسیده بمن زور و تدبیر و مزد
خداوند پروردگار من استهمیشه سعادت کنار من است
عطا کرد بر من خدای بزرگبسی زور و تدبیر و عزم سترگ
که هستم شهی فاتح و دادگربفرمان او بسته ام من کمر
بمن داد تدبیر و گفتار نیکتن سالم و کار و پندار نیک
در این ملک پهناور باستانشهنشاهی من شود داستان
منم داریوشی که از مهر هورکنم چشم اهریمن از نور کور
بفرمان من گشت کشتی روانز دریا بدریا نه رنجی میان
گرفتم همه مصر و هم روم و هندسکاها و پنجاب تا رود سند
و از آن پس گرفتیم مقدونیادگر مانیکا آتن و میلیا
نوشتم بماند ز من یادگاربدانند ز ایزد رسد اقتدار
چو برج شهنشاه بر پای شدهمه مصر جشنی سرا پای شد
سپهدار لشکر همی خواست شاهبفرمود آماده گردان سپاه
که در مصر باید که چندین هزاردلیران و نام آور کار زار
بمانند هر فوج با افسریکه دشمن نسازد دگر خودسری
چو این کرده شد ساز و برگ سفرتهیه نمودند و شد رهسپر