گنج

بخش ۲۵ - پادشاهی داریوش کبیر

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۶ بیت
وزان پس ز سر کردگان هفت تنبشاهی نمودند خود انجمن
بگفتند کز ما یکی شهریارشود بر سر تخت گیرد قرار
که ایران نباید که ویران شودگله بی نگهبان، پریشان شود
بگفتند هفت اسب تازی نژادز آخور بیارند در بامداد
ز ما هفت تن هر یک اسبی سواربمیدان بتازیم خود شاهوار
هر اسبی که شیهه ز دل بر کشدهمان صاحب او بشاهی رسد
چو مهر درخشان سراز پشت کوهبرون کرد روشن بشد دشت و کوه
در و دشت از مهر، زرینه پوشفلک گیسوان طلائی به دوش
هزیمت بشد لشکر زنگبارجهان شد دگر باره چون نوبهار
چو آواز مرغان بیامد بگوشتذروان کشیدند از دل خروش
دهل زن دهل را چنان کرد گرمز چشمان شیپور زن برد شرم
سوی دشت رفتند مردان همهبصحرا بیفتاد بس همهمه
در اطراف میدان صف آراستندهمه سبقت از یکدیگر خواستند
همه چشمها بود برسوی شهرکه تا خود کرا پادشاهی است بهر
بمیدان چو آن هفت مرد دلیرهمی اسب راندند چون نره شیر
یکی شیهه زد مرکب داریوشسپه را ز شادی برآمد خروش
از آن هفت، شش تن پیاده شدندهم از دور مردم نظاره شدند
که شاهی ز کورش تو داری نسبهم اسب تو شیهه نزد بی سبب
بتختش ببردند و بنشاندندبر او زر و گوهر برافشاندند
همه بوسه دادند روی زمینبشاهی بر او خواندند آفرین
چو بر تخت شد داریوش کبیرشهنشاه روشن روان دلیر
همان تاج شاهی بسر برنهاددگر باره ایران از و گشت شاد
چو او بود شاهنشه دادگربکشورگشائی به بست او کمر
بفرمود ای کارداران منهمه برگزیده دلیران من
بکوشید تا نام رفته بجابیاریم چون عهد کورش بپا
ز کامبوزیا مملکت شد خرابکه ملت همه در غم و پیچ و تاب
گوماتای غاصب بد و خوفناکهم از سایه خویشتن داشت باک
کنون ما بکوشیم و جبران کنیمدگر دشمنان زار و پژمان کنیم
بگفتند شاها همه کهتریمز فرمان و امر تو ما نگذریم
بفرمود لشکر شود چهار بخشباطراف کشور بگردند پخش
فرستاد نامه بهر کشوریبهر نامداری و هر افسری
بگفتا منم داریوش بزرگبه آبش خور آرم همه میش و گرگ
هر آنکس که آید بدرگاه منمرا شاه داند بهر انجمن
کنم مهربانی نیازارمشبهر کار خود محترم دارمش
اگر سر به پیچد ز فرمان منبرم آبرویش بهر انجمن
ز دریا به دریا سپاه منستخداوند گیتی پناه منست
مرا گنج بسیار و لشگر دلیرحریفند هر یک بصد نره شیر
کنم اختری روشن اندر جهانکه روشن دل آید شهان و مهان
در این ملک پهناور نامدارهمان نام نیکم شود یادگار
که خواهم پس از قرنهای درازبمردانگی یادم آرند باز
فرستاد برهر سوئی لشکریکه آرام سازند هر کشوری
در گنج شاهی همی باز کردسلاح دلیران همه ساز کرد
بهرجا خرابی بُد آباد کردبسی کاخهائی که بنیاد کرد
امیران او فاتح از هر سفرهمی باز گشتند خود با ظفر
یکی جشن شاهانه آراستندسران سپه را همی خواستد
همه افسران را نوازش نمودبعنوان و بر رتبشان برفزود