شمارهٔ ۷
ایکه گیتی همه جسم است و تواش چون روحیعالم ملک سفینه است و تو دروی نوحی
بسخن مرهم زخم کبد مجروحیآیت رحمت آن دادگر سبوحی
عرش دل را ملکی ملک خرد را ملکیگوهر پاکی و در رشته جان منسلکی
عقل دانا به دبستان تو شاگرد آیدمایه دانش در گنج دلت گرد آید
نامت اندر لب ارباب همم ورد آیدتا گل از خار و زر از معدن گوگرد آید
تو درین خاک چو زر باش و درین باغ چو گلزده فکرت بفلک پایه و بر دریا پل
شجر خلدی و بستان تو بخت تو بودعقل در قامت چالاک تو رخت تو بود
مکرمت سایه هنربار درخت تو بودمعرفت شاخ و نسب ریشه سخت تو بود
این درختی است که در باغ صفا خواهد بوداصل آن ثابت و فرعش به سما خواهد بود
خانه دل را مهر تو متاع است و اثاثوین متاع آمده بر من ز نیاکان میراث
چه برین چار عناصر چه موالید ثلاثتو ملاذی و معاذی تو پناهی و غیاث
که جوان مردی و رادیت بگیتی سمراستآن درختی که هنر برگت و دانش ثمر است
من که افتاده ام اندر صف این بوالهوسانشاهبازستم و گردیده شکار مگسان
چین اگر نازد بر نافه و مصر ار به لساننافه شد ناف دوات و بلسانم بلسان
زکریا نهد از مشکم مرهم بجروحشده گیسوی مسیح از بلسانم ممسوح
منم آن کوه که بر چرخ ستیغ است مرادل چو دریا کف بخشنده چو میغ است مرا
نامه و خامه به از استر و تیغ است مرانه ز جانبازی پروانه دریغ است مرا
جان بتن از پی قربان ره دوست نکوستمغز بادام چو بیرون شود از پوست نکوست
بسکه روزم سیه و بخت کجم خفته بوددرد من پیش تو پوشیده و بنهفته بود
دلم از دست قضا خسته و آشفته بودلیک عذرم بر فضل تو پذیرفته بود
که مرا چرخ ستم بیشه بهم برشکندبیخ و بنیاد اساسم ز زمین بر نکند
یکدم ای خواجه بیا درد دلم را بشنوکه درین دیر کهن نیست چنین قصه نو
مزرع عمر مرا آمده هنگام دروخانه تاراج حوادث شده جانم بگرو
چاره ای کن غم و اندوه و جگر سوز مراروشنی ده ز کرم اختر فیروز مرا
بود در خوان من از لخت جگر ما حضریشاهد شوخی و شمعی و شراب و شکری
بزم عیشی و در آن بزم بت سیمبریمحفلی همچو بهشتی صنمی چون قمری
اندران بزم رخم سرخ و دلم شادان بودآب در جوی روان گلشنم آبادان بود
جیش سالاری پیدا شد و تاراجم کردمفلس و معسر و بی مایه و محتاجم کرد
قرمطی بود و بتر ز ابن ابی الساجم کردکلهم برد و ز افلاس بسر تاجم کرد
جانم آزرده دلم سوخته ستخوانم کوفتخانمانم را از گرد علایق همه روفت
در دلم جز غم و در سینه بجز آه نماندعیش و شادی را در خلوت من راه نماند
عزت و ثروت و ناز و شرف و جاه نماندتکیه جز بر کرم و رحمت الله نماند
چشمه خون شد ازین غصه زلال خضرمکرد طباخ قضا لخت جگر ما حضرم
متوالی شد باران بلا از چپ و راسترفت سالار و مجاهد پی غارت برخواست
هر کسی از پی قتلم صفی از کین آراستآسمان با من مسکین دمی از جور نکاست
اینقدر کردی که چون خاک زمین پستم کرددل پر از اندوه وز مایه تهی دستم کرد
آن معاشی که سلاطین سلف از شفقهبا مناشیر و فرامین به نیاز و صدقه
داده بودند مرا بهر لباس و نفقهوکلای خر دادند بگاوان ورقه
دست خون آمد در هفدهمین خصل حریفنیمه ای قطع شد و نیمه دیگر تنصیف
ربع آن ماند که آنهم بسیه چال افتاداز کف رند برون شد کف رمال افتاد
زر ما مس شد و آن مس بته غال افتادنزد صراف ندانی به چه احوال افتاد
شد چو زیبق بدل بوته که بعد از دم و دودشعله زرد و کبودش شده بر چرخ کبود
منحصر شد گذرانم بجهان گذرانبمعاشی که ترا بر من حق هاست در آن
پشتم ای خواجه دو تا شد برت از بار گراننگرانم سوی شکر تو نیم چو دگران
شکر احسان تو از بنده فرامش نشودشمع فضل تو چراغیست که خامش نشود
مرده بودم تو دگر باره حیاتم دادیوز طلسم غم و اندوه نجاتم دادی
جام آب خضر اندر ظلماتم دادیقدر دانستی و حلوای براتم دادی
کشتی فضل توام داد ازین لجه عبورطعمه حلوا شد و رختم کفن اهل قبور
گور بندی را پابست و گرفتار شدمتا که در گور کنی همسر کفتار شدم
مرد گفتار بدم در پی رفتار شدمناپسندیده به رفتار و بگفتار شدم
خوانده از لوح خرد آیت الهیکم راپست کردم بطمع مرده خوران قم را
اینک آن وجه براتی است که نه مه زین قبلاعتصام من بربست بدامان تو حبل
تا برون تاخت سمند کرمت از اصطبلوز پی یاری این بنده نوازیدی طبل
آختی بهر هوا خواهی من خنجر و کاردگاه با محتشم السلطنه گه با مرناد
خایه مالیدی مر محتشم السلطنه راسیر کردی ز کرم صد شکم گرسنه را
منع فرمودی از خوردن خونم کنه رامهربان کردی دزدان سر گردنه را
تا ز بیمت همگی ترک رذالت کردندنیمه قطع و دگر نیمه حوالت کردند
نصف باقی را بر شرق نوشتند چکشبملک زاده فرستاد ز گردون ملکش
گفتم امروز دگر کنده شده از جا کلکشغافل از آنک نخواهد رسد آهو بتکش
رفته در منطقه جدی و در ایوان جدیشده جائی که در آنجا عرب اندازد نی
اختر از چاه برون آمد و در چاله فتادحاجت طفل چهل ساله بگوساله فتاد
گرد ماه کرم از ابر طمع هاله فتادنعش بی بی بکف سوسن غساله فتاد
نیم باقی را فرزند ملک بلع نموداز زمین ریشه امید مرا قلع نمود
بارها گفتمش این نکته بعجز و الحاحگر همی جوئی قدر و شرف و فوز و فلاح
ابدا خوردن این وجه ترا نیست صلاحاین نه مال ملکستی که بود بر تو مباح
صدقاتست و زکات است و بما وقفست اینمحفل عیش نه ویرانه بی سقف است این
این ملک زاده ات اجرای مرا آجر کردوجه حلوای مرا پور تو ملا خور کرد
کیسه از زر تهی و دامنم از خون پر کردبسکه هر روز طلبکار بمن قرقر کرد
آرزوئی به دل خسته بجز مرگ نماندچوب خشک است درختی که در او برگ نماند
شمر از دست حسین تو بفریاد آیددجله خشک از طمعش در صف بغداد آید
آنچه بربنده از آن حرص خدا داد آیدچون بیاد آرم چنگیز مرا یاد آید
آنچه او کرد بمن لشکر چنگیز نکردخیل افغان ز سپاه ستم انگیز نکرد