شمارهٔ ۶ - خطاب به آقای میرزا هادی حایری و گله از ابناء زمان
ای در طریقت عشق بر خلق گشته هادیبدرالبدور گردون صدرالصدور نادی
از بسکه حضرتت را مبسوط شد ایادیاندر بساط فضلت گردون شود منادی
خورشید در خیامت نارالقری فروزدشمع از رخت در ایوان ام القری فروزد
ایوان مکرمت را هستی بزرگ خواجهمصباح معرفت را روشن ترین ز جاجه
گر باشدت میسر بخشی باهل حاجهدر مصر کنز فرعون در هند گنج راجه
در قاف پر عنقا در چرخ نور بیضاخوشه ز دست عذرا، عقد در از ثریا
در هوش چون ایاسی در حلم همچو احنفآگه ز راز توریة دانا ز رمز مصحف
نطقت ز شکرین لب کلکت ز بسدین کفلذت دهد بشکر مستی برد ز قرقف
در کشور حقایق هستی تو مالک الملکدریای معرفت را باشد مناقبت فلک
گیتی ندیده هرگز اندر نژاد و پروزذاتی چو تو مکرم شخصی چه تو معزز
کبشی چو تو مبارز فحلی چو تو مبرزدلها سوی تو مایل اجسام سوی تو مرکز
تو مرکز کمالی قطب رجای علمیدریای فضل و هوشی کوه وقار حلمی
ای خواجه کار گیتی چون باژگونه باشدالقاء شبهه را چرخ چون بن کمونه باشد
این شبهه زان وساوس اندک نمونه باشدوسواس آسمان را بنگر چگونه باشد
خمر جنون و مستی ریزد بجام فرعونتا خویش را شمارد از جهل خالق الکون
قطره بخویش نازد کم شعبه ایست دریاذره بخویش بالد کم لمعه ایست بیضا
پشه ز کبر گوید من برترم ز عنقاکهنه پلاس پیچد بر پرنیان و دیبا
نالد ابوالثلاثین از جور ام مازننالیدن وزیران از گوشمال خازن
خصم من از جلادت کردست پیشدستیافسون نیستی خواند بر من بکاخ هستی
زین ره به هوشمندان پیمود جام مستیتا یکسره گرفتند راه هوا پرستی
منا لغیرنا شد آمد لنا علیناهارون عصای موسی دزدد به طور سینا
دوشم جوابی آمد از خواجه عراقینکم خون گریست اعضا چون صاحب نطاقین
از خواندنش روان گشت خون بر رخم زماقینوز خون نگار بستم بر ساعدین و ساقین
یاللعجب که قدرم آن فیلسوف نشناختدراج از چکاوک بلبل ز بوف نشناخت
دور از جمال آن شه این شکوه باز گویمراز درون خود را با اهل راز گویم
ساز ترانه زین برگ با برگ و ساز گویمفصلی ز خنده ی کبک با شاهباز گویم
تا شاهباز سازد دیوان کبک و بلبلگویا کند زبانشان بی لکنت و تبلبل
شیخ العراق مانا سنگ مرا سبک دیددریای ژرف بودم آب مرا تنک دید
گردون حشمتم را بی اختر و حبک دیدهمچون خلیل در خواب انی لاذبحک دید
زیرا بقصد قتلم سوده است بر فسان کارداو چون ذوی الحقوق است من چون وکیل مرنارد
پنداشتم که آن شه با دوست دوست باشددر مسلکی که سیرش در خورد اوست باشد
واندر خیال کاری کز وی نکوست باشدغافل که خالی از مغز یک قطعه پوست باشد
چون دوست دشمنی کرد دشمن به از چنین دوستچون پسته شد تهی مغز در آتش افکنش پوست
اندر حجاز شد یار و اندر عراق نشناختدر راه همسفر بود و اندر وثاق نشناخت
محبوب سیمتن را سینه ز ساق نشناختکیوان ز مه ندانست ایوان ز کاخ نشناخت
یار و دیار خود را نشناخت ایدریغانرد وفا به یاران کج باخت ایدریغا
دزدی سه چار هستند شهره درون آن شهرکنز الغرائب ملک ام العجایب دهر
برده بدزدی و فن از مایه جهان بهرکرده فریبشان نوش خورده ز جامشان زهر
شهمیرزای کاشی و آن ممدوک یزدیهم عروة الصعالیک هم شنفرای ازدی
آن مطربی که میرفت بر آسمان خروششبا جرعه ای نمودند یکبارگی خموشش
خواندند ورد و افسون بستندچشم و گوششدادند بنگ و افیون بردند عقل و هوشش
گیتی شدش ز خاطر عالم شدش فرامشدل از خیال فارغ لب از ترانه خامش
این مردمان که بینی یک مشت زر پرستندبیرون ز زرپرستان یک مشت خر پرستند
بیرون ز خر پرستان یک مشت شر پرستندبیرون ز شر پرستان جمعی هنر پرستند
ما را به کیسه زر نیست و اندر طویله خر نیستدر سر خیال شر نیست سرمایه جز هنر نیست
سرمایه از کسادی پوسید و مندرس شددر در خریطه سنگ زر در خزینه مس شد
برهان نقیض مطلوب دعوی خلاف حس شدظاهر زما نهفته طاهر زما نجس شد
در کیسه زر ندارم تا اهل جاه باشمدر گله خر ندارم تا قبلگاه باشم
شعری لطیف و شیرین خوشتر ز قند گفتمچون سرو بوستانی سبز و بلند گفتم
از بند کرده ترکیب ترکیب بند گفتمبحر عروض آنرا بس ارجمند گفتم
مستفعلن فعولن مستفعلن فعولنبهر مضارع است این جمبل جمل جمولن
چون در زمانه باشد اعمال فرع نیاتزین ره به نیتی پاک بسرو دم این ابیات
اما تواش بسوزان کوشد ز شطحیاتتا بر جمال پاکت از حق رسد تحیات
اردیبهشت بادت اسفند ماه و بهمنبدخواه کج نهادت در زیر گرز دهمن